۱۳۹۸ تیر ۲۱, جمعه

و سه ماه دیگر سی و چهار ساله می شدم.


امروز دنیا را جور دیگری شروع کردم. با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. برای این که خوابم نپرد، پابرهنه و با چشم های بسته همین جوری که می خوردم به در و دیوار خودم را رساندم به آیفون. از اقبال که خیلی بیدار و سر حال به نظر می رسید خواستم خفه شود و اجازه دهد خوابم را کامل کنم وگرنه خیلی سگ می شوم. اقبال فهمید شوخی ندارم. آهنگ بیمزه ای را که برایم پلی کرده بود خاموش کرد و رفت خوابید. چهل دقیقهء بعدش بیدار شدم. اقبال هنوز خواب بود، آفتاب می تابید و صدای خیابان حافظ پیچیده بود توی آشپزخانه. 
زیر کتری را روشن کردم و می دانستم از امروز زندگی را جور دیگری شروع می کنم. رفتن. اولین قدم رفتن بود. اولین قدمِ بعد از صبحانه. 
اما آیا باید به نوشتن ادامه می دادم؟ این سوالی بود که جوابش را نمی دانستم. از صبحانه تا حالا، ساعت یک و چهل و سه دقیقهء شب. با این همه نمی خواهم این کلمات آخرین کلماتم باشد.