دلم می خواهد توی بیمارستان بستری بودم. شب بودم. تمام سرم هایم تمام شده بود. قرص هایم را خورده بودم. و وقتی پرستار شب به اتاقم سر می زد و می پرسید هنوز نخوابیده ام، سرم را از کلمات کتاب بلند می کردم، بهش لبخند می زدم و می گفتم می خوابم.
چون توی بیمارستان کسی کاری به کارم ندارد. حتی خودم هم کاری به کار خودم ندارم. اجازه می دهم هیچ کاری نکنم و کتاب بخوانم و با خودم و جهان در صلحم. مهم نیست که تمام این سال ها بیهودگی کرده ام و سال های پیش رو بیهودگی خواهم کرد و سو وات د فاک.
قرار است به قدر کفایت استراحت کنم و به قدر کفایت حالم خوب شود. می توانم موهایم را شانه نکنم. یا شانه کنم. یا هر چی. پرده را بکشم و به بیمار تخت کناری بگویم برایم مهم نیست نمی تواند آسمان را ببیند. من توی محل کارم اگر خوش شانس باشم هفت ساعت و نیم و اگر آیدا مریض باشد یا حوصله نداشته باشد یا هر چی که معمولا هر چی، روزی چهارده ساعت آسمان را نمی بینم. وقتی هم می آیم بالا خسته ام و حوصله ندارم آسمان را ببینم. حالا دلم می خواهد پرده را بکشم و تنهایی از دیدن آسمان لذت ببرم.
نه! اصلا هم با جهان در صلح نیستم. اصلا جهان و ما فیهاش برایم مهم نیست. لازم نیست لبخند های معذب بزنم. هر چی شد می گویم خسته ام و می خواهم بخوابم و پرده را می کشم.
امروز از آن روزهایی بود که دلم می خواست توی بیمارستان بودم. آن قدر گرم بود که گوشیم گفت نمی تواند ادامهء مسیر را نشانم دهد و نیاز دارد کمی خنک شود. گفتم به جهنم. انداختمش توی کیفم و رفتم و بر گشتم تا رسیدم به همت. من هر جای این شهر هم که باشم آخرش خودم را می رسانم به همت. چون به نظرم از همت می شود رفت هر جا و از هر جا می شود رفت همت. وقتی رسیدم به رییسم گفتم من جمعه ها کار نمی کنم. گوشیم را از توی کیفم در آوردم و دیدم روشن شده و اس ام اس بانک می گفت تنها صد و هفده هزار تومان توی حسابم هست و به جهنم. گفتم بعله! همین است که هست. از این به بعد جمعه ها کار نمی کنم. اگر از موجودی حسابم خبر نداشتم ممکن بگویم دیگر هیچ وقت کار نمی کنم. رییسم گفت کار نکنم. همان جا روی مبل خوابید. پرده را هم کشید. من هم کفش هایم را در آوردم چون دمای هوای داخل کفشم هفتاد درجه بود. جوراب هایم را گذاشتم توی کفشم، دراز کشیدم روی مبل، پرده را کشیدم و « دوبلینی ها »ی جیمز جویس را خواندم.