گزارش هواشناسی دمای هوا را بین سی و نه تا چهل و یک درجه سانتی گراد در یک هفتهء آینده پیش بینی می کرد. آسمان صاف و آفتابی. هیچ چشم انداز روشنی نبود.
تصمیمم را گرفته بودم. تمام هفتهء گذشته هر روز صبح از خواب بیدار می شدم و فکر می کردم خواهم نوشت. تمامش را خواهم نوشت. تا آخرش را. تمام لحظه های غم و اندوه و نا امیدی را. خوشبین نبودم و فکر نمی کردم از پیروزی هام خواهم نوشت. نه وقتی آفتاب چهل درجهء بعد از ظهر تابستان روی سرم بود و اگر می خواستم توی سایهء دیوار ها راه بروم باید خودم را می چسباندم به دیوار و کج کج راه می رفتم. نه وقتی مقصدم محل کارم بود و وقتی می گفتم محل کارم اولین چیزی که از خاطرم می گذشت توالت های باریک بود با سقف های کوتاه. توی راه می نوشتم. کلمه به کلمه. و توی محل کارم. حتی توی توالت های باریکش. تمام آدم ها را. حوالی غروب خودم و کلماتم ته می کشیدیم. سالاد را با لبخند می گذاشتم روی میز مشتری کنار دیوار و هیچ کلمه ای توی ذهنم نبود. مطلقا هیچ. شب که می رسیدم خانه خسته بودم و تمامش را یادم رفته بود. تمام داستان ها و کلمات را.
توی صدای تبلیغ دوغ آلیس، می نشینم پشت لب تاپم و سعی می کنم جمله هایی را به خاطر بیاورم. کلمات را کنار هم بگذارم. بی سر. بی ته. زشت و بدترکیبند. کلماتی مثل توالت های باریک با سقف های کوتاه، دمای هوای چهل و یک درجه. مشتری های هیز کافه. داستان های من به مشتری های بعد از ظهر کافهء بی آسمان مان محدود شده. به روزمرگی.
ساعت ده شب، در حالی که دارم دستمال های روی کانتر را تا می کنم، می خواهم برای نرگس بنویسم خیلی خسته ام و باید خودم را برسانم به تختم. دراز بکشم رو به دیوار و به هیچی فکر کنم. با این همه می روم پیش شان. تمام راه را گریه می کنم. چون خیلی شکننده و خسته و پریودم. چون به زودی سی و چهار ساله می شوم و دیگر دلم نمی خواهد سس های خالی تاباسکو را پر کنم و گلدان های روی میزها را بگذارم توی یخچال و دستمال کاغذی کثیف مشتری ها را از روی میز بردارم. چون از غر زدن خسته شدم اما کاری غیر از غر زدن از دستم بر نمی آید.
نوید می پرسد خوابم می آید. می گویم خیلی خسته ام. می گوید از چشم هایم معلوم است. ای کاش می شد ازشان بخواهم اجازه دهند بیست دقیقهء دیگر هم گریه کنم. چون هنوز آب بدنم به قدر کفایت تمام نشده و هنوز نیاز دارم اشک بریزم.
نمی گویم. چون چشمم می افتد به کاسهء زردآلوهای روی میز. چون می خواهم همهء زردآلوها را تنهایی بخورم و چون گفت و گو ندارد که رسم روزگار چنین است!