شاید بهتر بود روی هوا شناور می شدم. اما به جایش رفتم کمی شهر را قدم زدم. از کنار خانهء هنرمندان گذشتم و یادم افتاد من روزهای زیادی را توی این ساختمان پرسه زدم. با آدمی که حالا کیلومتر ها از من دور بود. سعی کردم به خاطرش بیاورم که تلاش بیهوده ای بود. از دور به یادش می آوردم. وقتی نزدیک می شدم همه چیز گنگ بود. تمام خاطرات و کلمات را فراموش کرده بودم. کمی اندوهگین بودم. نه چون هیچی یادم نبود. چون غروب جمعه بود و بد نبود کمی اندوهگین باشم. اما خیلی زود حوصله ام سر رفت. سلانه سلانه رفتم سمت کریمخان. هوا گرم بود. از دور دختری به من نزدیک شد. عینک به چشم داشت، شال سیاهی سرش بود و محکم و مصمم قدم بر می داشت. گرومب گرومب. مثل من وقتی بیست و هفت سالم بود. وقتی بیست و پنج سالم بود. وقتی دنیا پیش روم بود و می توانستم دست هایم را باز کنم و در آغوشش بگیرم. رسید به من و بی آن که نگاهم کند از کنارم گذشت. من دنیاش نبودم.
شب را با دوستانم سپری کردم. کمی خندیدیم و کمی بازی کردیم و من برای اشتباه ترین آدم دنیا نوشتم دلم برایش تنگ است. چون اندوه روی نیکت های خانهء هنرمندان جا نمانده بود. تمام راه را با من بود، توی پیاده روهای کریمخان، روی صندلی های کافه، توی حیاط گالری. تمام شب کنارم نشسته بود و ژتون ها را از روی میز جمع می کرد، حتی وقتی از ته دل می خندیدم. برایم نوشت می توانم دوشنبه و چهارشنبه ببینمش. آه! خدایا! من کی این همه خوشبخت شده بودم؟