۱۳۹۸ تیر ۱۶, یکشنبه

چون توی خواب ساک صورتی ام این شکلی روی مبل نیفتاده بود و من را از خانه ام ننداخته بودند بیرون و باد پنکهء کوچکم با صدای خر خر ملایمش، روی پاهای لختم بود.


گیر افتاده بودم توی ماداگاسکار که حتی از دخترهای باکره هم بدتر بود. دلم می خواست ناهار پیتزا خورده بودم. الان چند تکه اش توی یخچال بود و سرد شده بود. می رفتم در یخچال را باز می کردم. کورمال کورمال. سس می مالیدم روی تکه های پیتزا و با دست های چرب و چیل می رفتم توی تختخواب و تکه های پیتزای سردم را می خوردم. یعنی هر چی فکر می کنم می بینم چیزی جز این دلم نمی خواهد. از خانه ام انداختنم بیرون. حتی اگر پیتزا داشتم هم تخت نداشتم. دشکم را پهن کرده ام وسط اتاق. درست وسط اتاق. زیر چراغ. به سقف نگاه می کنم و پیتزا ندارم. هیچی ندارم. نرفتم مهمانی. چون بعد از این که از خانه انداختنم بیرون برنامه ای نداشتم. باید می رفتم سر کار از صبح تا ده و نیم شب. و وقت فکر کردن نبود. گفتم خسته ام که بودم و گفتم نمی آیم. دلم تنهایی می خواست . دلم می خواست با شورت و تاپ دراز می کشیدم روی دشکِ زیر چراغ و پیتزای سرد می خودرم و فکر می کردم حالا چی ژوزه؟ اما پیتزا نداشتم.

دراز کشیده بودم روی دشکم و به سقف نگاه می کردم و هیچ نمی دانستم قرار است کجا آرام بگیرم. خوشحال بودم که تنهام. کورمال کورمال رفتم در یخچال را باز کردم تا ببینم حالا که پیتزا نیست پس چی؟ زیتون، یک بسته کالباس قارچ و مرغ، چند تا سوسیس، تخم مرغ و مربای بالنگ که نرگس برایم از شمال آورده بود و هنوز توی کیسه بود. و چیزهایی از این دست. هیچ کدام را دلم نخواست. با این همه مسواک نزدم. شاید یک کم بعد که فهمیدم آینده قرار است چه شکلی باشد دلم خواست یک تکه نان بزنم توی مربای بالنگ و بخورم. همین جوری که چکه هاش از لای انگشتانم می ریزد روی میز. و میز را پاک نکنم. و انگشتانم را لیس بزنم و برگردم زیر چراغ و طاق باز. 
اما خود خدا هم نمی دانست آیندهء من چه شکلی ست. اگر می دانست چند تا تکه پیتزا می انداخت توی دست و بالم. یا نان ها را گرم می کرد که با مربای بالنگ بخورم. یا این جوری از خانه نمی انداختنم بیرون. فکر کردم الان جیران دارد موهاش را باز می کند و می بندد. شاید صد بار. و دلم خواست پیش شان نبودم که نبودم. جایی بودم که جای من نبود. نگاه کردم به ساک صورتی زشتم که دل و روده اش زده بود بیرون و افتاده بود روی مبل. باید بلند می شدم جمعش می کردم. باید مسواک می زدم. باید می فهمیدم آینده هیچ شکلی نیست و آن وقت می خوابیدم. شب بخیر.