۱۳۹۸ بهمن ۲, چهارشنبه

آبان


ـ اما از کجاش بگویم. اولینِ خبر صبح یکشنبهء بیست و شش دی ماه ; « سیستان و بلوچستان به خون نیاز دارد! » این شعر نیست؟ نباید شاعر می شدیم و بی آن که بسیار سختی بکشیم تیتر خبر ها را شعر می کردیم؟ 
آن روز که اینترنت قطع شد ما توی خانه بودیم. من داشتم ورق ها را خط می کشیدم. با دقت و مرارت. میلیمتر ها را درست می کردم. من این جوریم. زندگیم اساسا می لنگد اما وقت خط کشی، دقیق و مرتبم. چون خیلی مهم است که چهار خانه های طراحی ام یک سانتیمتر باشد و نه یک سانتیمتر و یک میلیمتر؟ نه! چون خدای چیزهای بی اهمیتم. یکی خبر ها را می خواند. خیابان ها شلوغ شده. اما قرار نیست کسی بمیرد. آن ها وسط خیابان سوئیچ را می چرخاندند، از ماشین پیاده می شدند و راه را می بستند. تا عصر همین بود. می نشستند وسط خیابان، بی دفاع، بی سلاح. 
من هنوز اینترنت داشتم. از سر چهار خانه های یک سانتی متری بی اهمیتم می رفتم سراغ خبرها و می آمدم بلند می گفتم فلان! یادم نیست چی. هیچی آن قدر پرخاشگرانه و غیر مدنی نبود که منجر به اتفاق هولناکی شود. زنگ می زنم به مامان! همه چیز مرتب است؟ که هست. اینترنت دارید؟ نداشتند. و به باقی. اینترنت ها یکی یکی قطع می شد. آخرین پیامم برای خواهرم : اینترنت داره قطع می شه! نگران نباش. و بیست دقیقه بعد، بی ان که خواهرم از برلین پیامم را بخواند، اینترنت قطع شد. 
آن بیرون چه اتفاقی داشت می افتاد؟ 

ـ صبح که بیدار می شوم کسی خانه نیست. گوشیم را بر میدارم تا … توی گوشیم خبری نیست. هنوز اینترنت قطع است و نمی دانم باید با گوشیم چی کار کنم. به ماهان اس ام اس می زنم که هستم و بیاید. قیافهء بهت زده اش را پایین پله ها می بینم. می گوید بالای صد نفرو کشتن! شایعه ست بابا! این جواب من است. نمی تواند راست باشد. یعنی باید توی هر ساعت چند نفر را بکشند تا بشود بالای صد نفر؟ 
خیلی بعدتر توی جلسه ای که داریم از انصراف از بینال حرف می زنیم چند نفری بلند می شوند و می گویند انصراف ما یعنی ضعف در برابر سیستم. می گویند باید جنگید. می گویند همیشه همین بوده. مگر ما نمی دانستیم داریم کجا زندگی می کنیم؟ با بهت نگاه شان می کنم! نه! همیشه همین نبوده! دلیل انصرافم آبان نبود. اما نمی فهمیدم چرا همه می دانستند و من نمی دانستم. 
من نمی دانستم. من ضعیفم و نمی جنگم. شمشیرم را می اندازم زمین و از تپه می آیم پایین. آفتاب دارد غروب می کند. 

ـ اینترنت وصل می شود. خبر ها را با بهت می خوانم. پس عددها شایعه نبود. حتی بیشتر، بسیار بیشتر از آن چه شنیده بودیم. اولین باری بود که دلم می خواست هر چه شنیدم دروغ باشد. روزهایی از پی اش آمدند که دلم می خواست تمام این ماه ها که گذشت، تمام خبر ها و عددها، تمام موشک ها دروغ باشد. به چهرهء مسافران پرواز هفتصد و پنجاه و دو نگاه می کنم که توی آن عکس ها و لبخند ها چه زنده اند. و ای کاش موشک دوم دروغ بود. 

ـ از این جا که ایستاده ام و به کاغذ های زرد روی میز نگاه می کنم می توانم صدای چایکوفسکی اتاق سپیده، ساکسیفونِ الکن موسسه موسیقی کوچه پشتی، الویس پریسلی اتاق نشیمن را بشنوم. یک صدای هایدهء دوری هم هست. کافیست دو قدم به سمت بردارم تا تنها صدای چایکوفسکی به گوش برسد. اما بر نمی دارم. می ایستم همان جا و تمام نت ها را می شنوم. می ایستم و به کاغذهای روی میزخیره می شوم. بعد از این چطور می شود ادامه داد؟