شک ندارم هیچ وقت پیش روان شناس نمی روم. آوا ازم می پرسد نمی خواهم بروم پیش روان شناس. آوا یازده سال از من کوچک تر است. همین یعنی من مشکل دارم. همین که من با همکارم که یازده سال از من کوچکتر است نشسته ام توی آشپزخانهء محل کارم و از هر دری حرف می زنم تا برسیم به این جا که از من بپرسد فلان. این یعنی یک جای کارم، یک جای رابطه هایم می لنگد. می گویم نه! از سوالش ناراحت نمی شوم اما توضیح بیشتری هم نمی دهم.
توی کلاس زبانم دو نفر بودند که روانشناسی می خواندند و یکی بود که دکترای روان شناسی داشت و تازه فارغ التحصیل شده بود. همسرِ تیچر مان هم روان شناس بود. هیچ کدام شان عقل درست و حسابی نداشتند. خودم را که توی مطب، رو به روی شان می دیدم خنده ام می گرفت. کودن و بی مطالعه بودند. من به کسی اعتماد می کنم که چند تا جمله بیشتر از من بلد باشد.
روزهای بدی بود. هوا بسیار گرم بود و قیمت دلار هر روز می رفت بالا تر. همه وحشت کرده بودند. تیچر مان نیم ساعت اول کلاس را اختصاص می داد به صحبت دربارهء فروپاشی اقتصادی ایران و احتمال وقوع جنگ و توئیت دیشب ترامپ. من کلافه می شدم. از جنگ و از خبر های بد. آن ها اما دوست داشتند. فرصتی بود تا بلند بلند به گاورمنت بد و بیراه بگویند. وضعیت عجیبی بود. انگار این فروپاشی به وجدشان می آورد. هر چی قیمت دلار بالاتر می رفت با هیجان بیشتری درباره اش صحبت می کردند. نه چون سلطنت طلب بودند. منتظر نبودند هیچ شاهزاده ای برگردد. نه چون چپ بودند یا نه این که آلترناتیو خاصی توی جیب شان داشته باشند. هیچی نبودند. شبیه این بود که دارند یک سریال هیجان انگیز می بینند که هر چی توش جهان به گا تر برود سریال هیجان انگیز تر و دیدنی تر می شود. منتظر دلار بیست و پنج هزار تومانی بودند.
آره حقیقتا وضعیت عجیبی بود.