۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

امروز چهار آگوست دوهزار و هجده است .


از خواب که بیدار می شوم کمی بیشتر از هشت دقیقه با نا امیدی می جنگم. این داستان هر روز من است. روزهایی هم هست که نمی جنگم. می گذارم ناامیدی از پا بیندازدم. فکر می کنم بعد از هفته ها جنگیدن، استحقاقش را دارم که شمشیرم را بیندازم زمین و بروم سمت مبل جلوی تلویزیون و کانال ها را عوض کنم. 
بیشتر اما سعی می کنم. بسیار بیشتر از توانم سعی می کنم. امروزم ربطی به سعی ندارد. کمی بیشتر از هشت دقیقه وقت دارم که نا امید باشم. بیشتر از آن وقت ندارم. باید بروم سر کار. قبلش دوش بگیرم. روی تردمیل راه بروم. کمی بین کتاب ها قدم بزنم. و همین. 
باقیش برای من نیست. 
شب همین قدر فرصت دارم که توی دفتر تازه ام بنویسم چهار آگوست دوهزار و هجده. 
چرا این روز به خصوص را برای شروع انتخاب کرده ام؟ به تاریخ شمسی سیزدهم ماه است که هر چند هیچ اعتقادی به هیچ خرافه ای دربارهء عدد سیزده و فلان ندارم اما بهر حال. حتی تا نیم ساعت پیش نمی دانستم چهارم آگوست است. اگر تقویمم می گفت پانزده آگوست یا دوازده جولای است بعید بود برایم فرقی کند. دختر عبد الفتاح سلطانی مرده و نباید از غم مرد؟ باید. 
دلیل خاصی ندارم. فقط توی آن کمی بیشتر از هشت دقیقه تصمیم می گیرم باقی روزم را نه با خیره شدن به پایه های میز که با فکر کردن به تصمیم های تازه ام بگذرانم. همین.