۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

یک گروه کوهنوردی دارند قلهء بلندی را توی برف و بهمن فتح می کنند.


توی کانال های تلگرامی انقلاب خیلی قریب الوقوع است. هر شب پست های زیادی از این دست را نمی خوانم که شاه صدای انقلاب مردم را وقتی شنید که خیلی دیر بود و زندانی ها را وقتی آزاد کرد که بی فایده. من قرار است عدد کنار گروه های خانوادگی را به صفر برسانم. سرسری از انقلاب می گذرم. 
توی دنیای من اما انقلاب خیلی قریب الوقوع نیست. همه جا امن و امان است. من هم مثل محمدرضا شاهم. کودن. صدای انقلاب مردم را نمی شنوم. تمام ایستگاه ها را به آهنگ های ترکیه ای گوش می کنم و گاهی که دلم خوش تر باشد یک ایستگاه بالاتر پیاده می شوم. توی ایستگاه سر عباس آباد هم خبری از انقلاب نیست. سلانه سلانه می روم سر کار. من به اندازهء ده متر با خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران فاصله دارم. اما پر واضح است که توی خبرگزاری های جمهوری اسلامی هم خبری از انقلاب نیست. 
گاهی هم سعی می کنم لحظه های قشنگی توی ذهنم بسازم. خیالبافی چیزی بوده که تمام سال های زندگی نجاتم داده. خیلی دقیق خودم را توی کوچه های استانبول می بینم. این قدِ آرزوهای من است. من دنیای کوچکی دارم که سقفش خیلی خیلی کوتاه و ناچیز است.
توی اتوبوس های سید خندان آرزوهای کوچک ِ بی اهمیتم را می سازم. 
وقتی بر می گردم خانه بابا نشسته جلوی تلویزیون و فیلم های شبکهء مستند را می بیند و نچ نچ می کند. از تعجب.