۱۳۹۷ مرداد ۲۷, شنبه

سه روز بی وقفه باران بارید.


بلند گو داشت می گفت خانوم صرفه جو برود به در بغل! در بغل کجا بود؟ ما نمی دانستیم. مربی ها هم نمی دانستند. فقط خانوم صرفه جو می دانست. خانوم صرفه جو نظافت چی باشگاه بود. کفش آدیداس نمی پوشید، لبخند های گشاد نمی زد، سعی نمی کرد کون و سینه اش را توی آینه ورانداز کند. 
خانوم صرفه جو آینه ها را تمیز می کرد تا ما کون و سینه های مان را توش ورانداز کنیم. 
روزگار هیچ رحمی بهش نکرده بود. حتی توی اسم فامیل. هرچند همیشه فکر می کنم از این نظر پاکیزه خانوم که می امد خانهء پروانه این ها و به مادرش توی کار های خانه کمک می کرد وضعیت بدتری داشت. حتی از من که خیلی کوچک و ناچیزم و فامیلم رشید است و اول هر سال تحصیلی باید به شوخی تخمی معلم هایم که می پرسیدند پس چرا مثل فامیلم رشید نیستم، می خندیدم. 
من خودم را توی اینه می دیدم که صورتم پف کرده بود و فکر می کردم آیا باید بروم شمال؟ آیا همان طور که خانومه توی آرایشگاه گفته بود قرار بود باران ببارد؟ حیف نبود باران ِ وسط مرداد را از دست می دادم؟ آیا کونم نمی خواست کوچک شود؟ می خواست همین جوری بزرگ و زشت باقی بماند و مثل فامیلم مایهء ننگم باشد؟ 
تصمیم می گیرم بروم شمال. بهر حال خیلی وقت بود دریا را ندیده بودم. باران می بارید هم که بهتر. نمی بارید هم. 

اولش که داشتم به پاکیزه خانوم فکر می کردم، مطمئن بودم که از من و خانوم صرفه جو بدشانس تر است. حالا اما فکر می کنم شاید من بدشانس تر بودم. چون آن وقت ها فقط نه سالم بود و خیلی معذب می شدم. حالا هم معذب می شوم اما سعی می کنم با بلبلی کردن خودم را فارغ از این ظواهر نشان دهم.