سلام
متاسفم برای تاخیر. هر چند این کار را دوست ندارن. اما ناخواسته تکرارش می کنم و چیزی نمی توانم بگویم جز متاسفم. حتی همین حالا فکر می کنم جایی وسط نوشتن، نصفه نیمه رها می کنم و می روم. اما بهر حال.
حواسم هست با « نفهمیدم چی گفتی » و « من از این چیزا سر در نمیارم » گفتن به دیگران، بی سواد و کودن جلوه نکنم. اما حقیقتا از حرفهایت چیزی سر در نیاوردم. نه چون بی سواد و کودنم. چون بی سواد و کودنم.
عاشق مرضیه نیستم. عاشق زیدان هم نیستم. اگر بخواهم عاشق کسی باشم احتمالا آن شخص عابد زاده ست. اما این ربطی به سن و سال ندارد. من آن قدر داستان نویس نیستم که بخواهم راجع به سنم توی بلاگم قصه بگویم. یک روزی بودم. یک روزی که می خواستم نویسنده شوم. لابد. درست یادم نیست. حالا نمی خواهم. این جا می نویسم چون نوشتن تنها چیزی ست که بلدم و بابتش خیلی خودم را آزار نمی دهم. می نویسم و حالم بهتر می شود و همین برایم کفایت می کند. اما همین و نه بیشتر. هیچ وقت داستان چندانِ در خور توجهی نداشته ام که بخواهم برای کسی بنویسمش. حتی تعریفش کنم. همیشه توی جمع های سه نفره مان، آن ها داستانشان را تعریف می کردند و واکنش من، صداهای اغراق آمیزی بود که از ته حلقم در می آوردم تا خودم را کنجکاو نشان بدهم. تا بی داستانی ام را جبران کرده باشم. من مستمع خوبی ام. می فهمی که چه می گویم؟ حقیقتا ترحم انگیز بودم.
مرضیه غمگینم می کند. این کاریست که هایده با من نمی کند. می شود همیشه و به وفور گوشش داد. هر چند یادم نمی آید آخرین بار کی گوش دادمش.
حالا دارد سعاد مسی می خواند. قصد ندارم عوضش کنم. یادم آمد توی آرایشگاه یکی از مشتری ها گفت که تا سه روز آینده باران می آید. به من نگفت. رو به همه گفت. داشت خبر خوشی را به همه مان می داد. سودابه جون پرسید کی گفته؟ که سوال مودبانه ای نبود. انگار باورش نمی شد و انگار مشتری داشت دروغ می گفت. که حق داشت. هوا گرم بود و همه از گرما وا رفته بودیم. کی باورش می شد یک روز دوباره هوا ابری شود؟ اما به زنه بر نخورد. گفت اخبار گفته. سودابه جون گفت خوب توی شمال میاد. که جواب مودبانه ای نبود. زنه گفت نه! تهرانم میاد!
رفتم پرده را زدم کنار. ابری نبود. آسمان صاف ِصاف. هنوز دو روز مانده بود.
شب بخیر