ساعت پنج و سی و هشت دقیقه از خواب بیدار می شوم و میل شدیدی به گریستن دارم. یک لیوان آب می نوشم و کفش ورزشیِ آبی ام را می به پا می کنم و می روم که بدوم. چون بادِ اول صبح می خورد توی صورتم و اشک هایم را پیش از آن که از گونه هایم بچکد پایین می خشکاند. آسمان آبی ست و نسیم ملایمی می وزد. کسی دنبالم نیست. تنهام. و بسیار ترسیده ام. نه توی خیابان انقلاب که جایی توی کوچه پس کوچه های دروسم. امیدوار نیستم، نا امید هم. خالی ام. و امتدادم نه دست های سبز برافراشته ست و نه صدای گلوله های خیابان های منتهی به ازادی.
کسی از روی میله های وسط خیابان انقلاب بالا نخواهد رفت: خدایا! خیلی زیادیم! کسی آزادی را نشان مان نخواهد داد : بالاخره رسیدیم! …
دلم نمی خواهد مرثیه بخوانم. من حسرت خیابان های هشتاد و هشت را نمی خورم. تا جایی که شد دویدم و فریاد زدم. تا توپخانه، تا هفت تیر، تا قم، رو به حرم. تا حصر… و چقدر دلم نمی خواهد شکوه آن روزها را به اندوه حالای زندگیم آلوده کنم. بس که اندوه حالای زندگیم پیش و پا افتاده و بی معنیست.
پس شب بخیر. می خوابم و فردا روز بهتری خواهد بود. آمین.