از خانه آمدم بیرون چون باید می آمدم بیرون. چون خیلی وقت بود دیگر گوشهء امن خودم را نداشتم. مامان پرسیده بود عصبانیم. گفتم هستم. وقتی گفتم یک قطره اشک از گونه ام چکید پایین. فقط یکی. نه بیشتر. مامان اجازه داد عصبانی باشم و بابت این که شروع نکرد به سوال کردن قدردانش بودم. قبل تر دعوا می کردیم. می خواست بداند چرا عصبانیم. باید با کلمات، دقیق و شفاف برایش توضیح می دادم. اما یک چیز هایی توضیح ندارد. من برای عصبانی بودن خیلی دلیل دارم. اما گاهی توی آن لحظهء خاص دلیلش را نمی دانم. یک فکری از ذهنم گذشته که حتی به خاطرش نمی آورم و خاطرم را مکدر کرده. یا نمی خواهم بگویمش. یا پریودم. یا هر چی.
لباس هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. هوا گرم بود. کمی پیاده راه رفتم که اشتباه بود. داشتم گرما زده و حالت تهوعی می شدم. سوار تاکسی شدم. صدای آرام گوگوش می آمد. من گوگوش دوست نداشتم هیچ وقت. تا این که یک بار سر کار مجبور شدیم از داربست برویم بالا. ایستادن روی داربست کاری نیست که دلم بخواهد انجامش دهم. با این همه نه نیاوردم. چون انگار همیشه به رییسم چیزی بدهکارم. چون شک ندارم اگر قرار باشد کسی را اخراج کند آن یکی منم. برای همین نه نمی آورم. ترسیده بودم و سعی می کردم پایین را نگاه نکنم. از موبایل غزل گوگوش پخش می شد و ما باهاش می خواندیم. آن بالا با گوگوش کنار آمدم. حالا این پایین هم می توانم تحملش کنم. به اندازهء یک مسیر هشت دقیقه ای. نه بیشتر.
پولم را دادم به راننده و باقی پولم را پس نگرفتم. چون راننده پس نداد. من هم چیزی نگفتم. علی السویه بودم.
رفتم نشستم توی گوشهء امنم. روی نیمکتِ کنار دستگاه اسپرسو. لب تاپم را باز کردم اما کاری برای انجام دادن نداشتم. مشق هایم را نوشته بودم، تمام نامه هایم را جواب داده بودم، فایل ها را گذاشته بودم سر جاش و دسکتاپم منظم بود. داشتم خودم را سرگرم نشان می دادم. که نیازی نبود. کسی کاری به کارم نداشت. کسی نگاهم نمی کرد. می شد عصبانی باشم. یا نباشم. یا هر چی.
اما عصبانی نبودم. شاید یک لبخند محوی هم گوشهء لبم بود. هر چند خودم را نمی دیدم.
دقیقا نمی دانم به چی فکر می کردم که آرام می شدم. به آیدا نگاه می کردم که ایستاده بود جلوی کانتر. به قاب های روی دیوار رو به رو. به فواره های وسط حوض. و به هیچی فکر می کردم.
لب تاپم را بستم و خوش خوشان رفتم توی گرمای خیابان ولیعصر. وقتی رسیدم به ایستگاه درهای اتوبوس بسته شد. مهم نبود. این را اتوبوس بعدی که یک صندلی خالی برایم داشت بهم فهماند. نشستم کنار پنجره و فکر کردم دغدغه ای ندارم. کمی قبل از رسیدن از جایم بلند شدم.
داشتم آب ریخته را خرج امام زاده می کردم. می خواستم ایستگاه بعدی پیاده شوم. تا این جا سرم را به عبور درخت ها از کنار اتوبوس گرم کرده بودم و وانمود می کردم نمی فهمم کسی که کنارم ایستاده سنش از من خیلی بیشتر است و مستحق نشستن. توی ایستگاه یکی مانده به آخر، با یک حالت بزرگوارانه ای بلند شدم و جایم را دادم به خانومی که تازه سوار شده بود. خانومه تشکر کرد. وانمود کردم اصلا مهم نیست و خواهش می کنم بفرمایید. بس که دلم می خواهد تشکر بشنوم. اگر عقده ای نیستم پس چی؟