۱۳۹۸ خرداد ۲۹, چهارشنبه

حتی تمام سال های پیش رو

ـ من خاطرات سیاه و تاریکی از روزهای مدرسه ام ندارم. قانون توی خانهء ما حرف اول را می زد. هیچ چیز به این اندازه واجب نبود که باید قانون رعایت شود و چون و چرا نداشت. انقدر واضح بود که اصلا فکر نمی کردیم این قانون از اساس فلان.
پشت لبم را بر نداشته بودم، سی دی و دفتر خاطرات به مدرسه نمی بردم، رژ لب نمی زدم، عاشق نمی شدم و از مدرسه فرار نمی کردم. معمولی ترین دختری بودم که می شد باشم. با نمره های متوسط. وقتم را میان امتحان هندسه و دزیره تقسیم می کردم. 
دوستی نداشتم. برای داشتنش تلاش نمی کردم. هنوز هم نمی کنم. فهمیده ام آدم دوست داشتنی ای نیستم. بابتش افسوس نمی خورم. این جوری بزرگ شده ام و به تنهایی عادت کرده ام. دیگر با حسرت به دوستی آدم ها نگاه نمی کنم. هیچ وقت حسرتش را نخورده ام. اداش را در آورده ام. چون همه دوست داشته اند و بابت رفتن دوستانشان غمگین شده اند. فکر می کردم اگر من شبیهشان نباشم یک جای کارم می لنگد. نمی لنگید. فقط شبیهشان نبودم. حالا به شبیهشان نبودن عادت کرده ام. در پذیرش سعادت و آرامشی هست که در هیچی نیست
برایم فرقی نمی کرد کجای دنیا زندگی کنم. هیچ تعلق خاطری به این شهر و آدم هاش نداشتم. به هیچ چیز نداشتم.

ـ ساعت چهار بعد از ظهر بود. چهل گرم آناناس و صد و بیست گرم بستنی و صد گرم آب انبه را با کمی نمک می ریختم توی بلندر و دکمهء بلندر را فشار می دادم. یک بار، ده بار، صد بار این کار را تکرار کردم. بار صد و هفتم بود که کلافه شدم. نه به خاطر آناناس ها. از چیزی که سرم بود. من هیچ وقت بابت حجاب اجباری خیلی دلخور نبوده ام. با عصبانیت درباره اش حرف نزده ام. در حد توانم زیر بارش نرفته ام. می دانم قانون عادلانه ای نیست. اما این اولین بار بود که با نفرت می گفتم لعنت! لعنت! نمی فهمیدم چرا باید توی این گرما یک متر پارچه را ببندم دور سرم و محکم گره بزنم که از سرم نیفتد و با عجله آناناس های یخ زده را از فریزر در بیاورم. روز اول کارم بود. بابتش دلخور نبودم. هر چند توی این یک سال پیشرفتی هم نکرده بودم. بخواهم صادقانه بگویم برگشتن به کافه، از سر استیصال بود. توی کارتم چهل و هشت هزار تومان پول داشتم. و قرار نبود کسی پولی برایم واریز کند. بابت بی پولی هم دلخور نبودم. اما برای اولین بار بود که با عصبانیت می فهمیدم این چیزی که پوشیدم نا عادلانه ترین اتفاق زندگیم است. می توانم بفهمم اگر توی انفرادی نشسته بودم و منتظر بازجویی بودم که می خواست به جاسوسی یا اقدام علیه امنیت ملی متهمم کند، قطعا نا عادلانه ترین اتفاق زندگیم لباس هایم نبود. اما توی انفرادی نبودم. توی اشپزخانهء باریک و گرم محل کارم، مانتوی سیاه و شال سبزم، ناعادلانه ترین اتفاق تمام سال های زندگیم بود. 
شاید چون فرصتش را داشته ام یک جایی بابت چیزی که نا عادلانه بوده اعتراض کنم. سرویس دانشگاه، رای هشتاد و هشت، غذای بی کیفیت سلف، کرایهء اضافه. گیرم به حقم نرسیدم. اما دادم را زدم. اما کی و کجا بابت این لباسی که این همه سال پوشیده بودم داد زدم؟ به کی اصلا باید می گفتم؟ 
شب با صدای تولدت مبارکِ اندی به نرگس گفتم سی و سه سالگی برایم خیلی سال خوبی بوده. نمی دانم چرا گفتم. داشتم به چی فکر می کردم وقتی خسته از کار برگشته بودم و بی آن که لباس درخوری پوشیده باشم، با زیر پوش سفید و موهای به هم ریخته ام می گفتم تا این جا از سی و سه سالگیم راضی ام؟ از چی راضی بودم؟ سه ماه و بیست و سه روز دیگر سی و چهار ساله می شدم و هنوز امیدوار بودم توی این مدت اتفاق های بهتری در انتظارم باشد؟ 

شب که لباس هایم را از تنم در می اوردم و پرتش می کردم روی دستهء صندلی اتاق خواب، عصبانی به خواهرم گفتم من از این جا می رم. خیلی به نظرم طبیعی بود که به خاطر حق انتخاب پوشش محل زندگیم را عوض کنم. حتی اگر سخت و دور بود. فهمیدم برای این که توانسته بودم از شلوغی کافه و آدم هاش به آن جا پناه ببرم و برای حال خوبِ تاریک خانهء اقبال بود که فکر می کردم سی و سه سالگی خوب بوده. نبود. همش نکبت بود. تمام سال ها که گذشت.