نمی خواهم درباره اش چیزی بگویم. شانه های تان را بیدازید بالا تا بفهمید چه شکلی ام. اما یکی یک چیزی نوشته بود که عجیب بود. نوشته بود اگر جای ابطحی بهرام رادان این پیام های تبریک و فلان را می فرستاد، دختره خوشحال می شد. اگر منتشرش می کرد هم برای شو اف و فلان بود نه از روی عصبانیت.
فارغ از این که بهرام رادان ملاک خوبی و دافی نویسنده بود، و واقعا؟ بهرام رادان؟ پوووف!
اصلا فارغ از هر چی، یادم افتاد یک بار یکی می خواست با چاقو به من تجاوز کند. درباره اش نمی نویسم چون یاد آوریش برایم ناراحت کننده است.
رفتار دوستانم در آن زمان هم بسیار ناراحتم کرد. هنوز یاد رفتارشان می افتم عصبانی می شوم. اما این حرف من را یاد دوستم انداخت که گفت توی شرکت شان داشتند بحث می کردند اگر جای رضا مثلا یک پسر خوبی می خواست بهم تجاوز کند هم من همین قدر عصبانی می شدم؟ کاری به بچه های شرکتشان نداشتم. اما فکر این که دوستم نشسته از اتفاقی که برایم افتاده با دیگران حرف زده و درباره اش بحث کرده اند و یکی هم خیلی زبل بازی در اورده و گفته اگر رضا نبود و فلان بود باز هم فلان؟ و دوستم گوش داده. تمام این مدت به تمام این حرف ها گوش داده و آمده دارد همهء ان ها را برایم تعریف می کند دیوانه ام کرد. چرا واقعا؟
داشتم رانندگی می کردم. مقصد؟ شهری که دو هفته پیشش توش تهدید شده بودم. چون دوستانم فکر می کردند من باید به محل حادثه برگردم. چرا فکر کردم بیشتر از من می فهمند که عقلم را داده بودم دستشان و با سرعت صد و بیست تا می رفتم به سمت همان خانه، همان حیاط، همان آدم ها؟
واقعا نمی فهمید یکی ساعت یازده شب، با چاقو به سمتت بیاید و تهدیدت کند فرقی نمی کند بهرام رادان باشد یا برد پیت یا آقا رضا یا هر کی؟ نمی فهمید من چقدر ترسیده بودم؟ ترس و خشمی که تا یک سال بعدش با من است؟ نمی فهمید دارد با این حرفش ناراحتم می کند؟
برای همین بیش از این نمی خوانم. هر نوشته ای من را یاد یک سال پیش می اندازد. نه یاد اتفاق. یاد رفتار دوستانم. حرف های به ظاهر بی اهمیتی که هنوز بابت شان عصبانی و زخمی ام.
به نظرم یک کم حرف نزنیم. کلا!