۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

تف به پاییز هشتاد و هشت . به بعدش . به بعدترش . به خیلی خیلی بعد ترش ....

حتی وسوسه شدم جواب بدم . اما کثافت کاریه محض بود .
میام دم خونتون ؟ واقعا ؟ با همین ادبیات ؟ تنها باری بود تو زندگیم که دلم می خواست ایران نباشم . فکر کردم فقط توی این گهدونیه که یه پسر یه دخترو این جوری تهدید می کنه . با پدر مادرش . خیلی دلم می خواست بگم صبر نکنه تا فردا . همین حالا بیاد . بگم چی شده که فکر کرده پدر مادرم پشتم نیستن ؟ من کِی این همه سال دوستی چی گفتم که فکر کرده من از پدر مادرم که عزیزترین منن توی این دنیا می ترسم . که اصلا چی داشت که بگه بهشون ؟
می شد بگم منم حرف دارم واسه پدر مادرش . که تهوع آورترین جواب بود . چون حرفی با کسی نداشتم . چون تصور دیدن پدر مادرش حالمو به هم می زد . مرسی از این که این گه رو تحویل جامعه دادین .
می تونستم بگم یه کلمه دیگه ازش بشنوم کاری می کنم که از این که اسمش اینه پشیمون بشه . همین کلمات لمپنشو می ذارم توی بلاگم . فقط توی این خراب شده بود که می شد یکی رو این جوری تهدید کرد . بگم بگم بود . من به چه روزی افتاده بودم که این جوابم بود ؟
لجن ترین آدم زندگیم بود . این چیزی بود که اون موقع بهش فکر کردم . حالا فکر نمی کنم . چون ترین کلمه مناسبی نیست . من توی زندگیم به کسی نگفته بودم لجن . این اولین بار بود . اولین و آخرین بار . برای هم بد بودیم . چرند بودیم . اما ردیف بوده . این همه بی شرفی ؟ نچ  ! از کسی ندیده بودم و شک ندارم نخواهم دید بعد از این هم .
تنها باری بود که توی زندگیم دلم می خواست یه جای زندگیم پاک بشه . کیه که روزای بد و شیم آن می و اینا نداشته باشه ؟ با این همه هیچ وقت خاطرم مشوش نبوده بابتش . همیشه فکر کردم همینه دیگه . خوب و بد داره . بابت روزای خوبش لبخند زدم . بابت روزای بدش افسوس نخوردم ولی . اولین باری بود توی زندگیم افسوس می خوردم . افسوسی که از اون بدتر نمی شد . که می خواستم تمام اون روزایی که دیدمش و باهاش همکلام بودم پاک می شد . هشت - نه سال زیادیه واسه معاشرت با یه همچین آدمی . تهوع آوره . 
خیلی فکر کردم چی بگم که دیگه نباشه . هیچ جوره نباشه . هی می خوندم و هی باورم نمی شد از خودِ این همه سالم که نفهمیده بودم . ندیده بودم . چی بگم که کثافت کاری هم نباشه . فکر کردم داره منم به لجن می کشونه . وسوسه می شدم جواب بدم . این کلمه ها جواب دادن داشت ؟
پگاه گفت فکر نکنه ترسیدی ؟ گفتم این که اون چی فکر می کنه آخرین چیزیه که تو این دنیا برام مهمه .

بدتر این که توی تمام سال هایی که گذشت ، هست و خاطرات خوب بهترین سالای زندگیم رو مبتذل کرده و حیف از هشتاد و هشت ِ قشنگ من .
چرا دارم اینا رو می نویسم ؟