۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

من از همین جا که ایستاده ام دنیا را همان جوری که هست می بینم . چندان چیز دندان گیری نیست .

خانومه از این خل و چل هاست . از این ها که هر روز صبح برای گربه های توی پارک غذا می ریزد . با یک خانوم پیری که شبیه نقاشی های آیدا علیزاده ست و یک کیسه توی دستش می آید توی پارک . حوالی ساعت هشت و نیم . من توی دور ِ پنجم دویدنم سرعتم را کم می کنم تا نگاه شان کنم چون گربه ها وقتی بوی غذا را می شنوند خیلی موجودات بامزه ای می شوند و دیدن شان خالی از لطف نیست .
به مامان می گویم خانومه از این خل و چل هاست . مامان می گوید خاله من هم ، یعنی خواهر خودش ، به گربه ها غذا می دهد و درست نیست بگویم خل و چل . می گویم خالهء من هم خل و چل است . والا ! دیگر نمی گویم که بیم آن می رود که من هم بپیوندم به جرگهء خل و چل ها . یعنی هیچ بعید نیست یک روزی که از دنیا بریدم و دیگر تحمل دیدن هیچ کس را نداشتم نروم جز دستهء خل و چل هایی که می روند وی پاسانا چون آن ور خبری نیست .
بلکه بروم جز دسته خل و چل هایی که به گربه ها غذا می دهند . بس که وقتی چشمم می افتد به چشم گرسنهء گربه ها قلبم رقیق می شود . و برعکس بچه ها که هیچ احساسی را در من بر نمی انگیزند ، گربه ها می توانند اشکم را در بیاورند . و آنقدر بهشان غذا می دهم که بمیرند . همین الان ما یک گربهء یک دست داریم که قد فیل است . یک کمِ دیگر می میرد .