۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

« بعضی وقت ها شده که از مدرسه یا جای دیگری رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم می روم . این طوری خوشم نمی آید . برایم فرقی نمی کند خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد ، ولی دلم می خواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم می روم . اگر آدم نداند حالش بدتر می شود . » *

هولدن راست می گفت . حالا حواسم به رفتنم هست . به ماندنم حتی . بودنم . گاهی نفس کشیدنم .
فکر می کنم ای کاش آن سال ها را ، آن خانه ها را و آن کافه ها را بیشتر زندگی کرده بودم . ای کاش آن شهر ها را بیشتر راه رفته بودم . نه حتی بیشتر که عمیق تر . ای کاش وقتی می خندیدم ، آن جور بی خیال ، می دانستم سرخوشم . خوبم . آرامم . پیش از آن که دروغ تمام این سال ها لذت آرام زندگی را ازم بگیرد .
حالا صبح که می شود و صدای گله را که می شنوم می پرم پنجره را باز می کنم که گله را ببینم . نیست . این جا نمی شود جهت صدا را فهمید . گله هیچ جا نیست . با این همه گوش هام را پر می کنم از صداش . عمیق . هر چند نمی خندم بی خیال با این همه می خواهم بدانم سرخوشم ، خوبم . آرامم . می روم توی حیاط . پیش از آن که زندگیم را از سر بگیرم . درخت ها را نگاه می کنم . کوه را . یک پرنده قشنگ می بینم سر دیوار و می بلعمش . مثل یک قورباغه . آرام راه می روم که صدای طبیعت را بشنوم . زبانم را می آورم بیرون ، ناگهانی و می بلعمش . گل های روی میز را می بلعم . هوا را . سگه کنارم راه می رود . نه آرام . قسمتی از طبیعت است . می دود . می بلعمش . با عشق . با روح زخم خورده ام . که گاهی مثل این روزها زخمش می سوزد .
فراز نوشته بود : « غر جزء جدایی نا پذیر منه . معنیش این نیست که اوضاع بده »

* عنوان نوشته قسمتی از کتاب « ناطور دشت »