۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

باد می آید . فردا اول پاییز است . امروز اول من .

مامان که پیاده می شود بابا شروع می کند به غر زدن . یک جمله را توی ده تا جمله به شکل های مختلف می گوید . بعد غرش تمام می شود چون یادش می افتد عینکش گم شده . من می پرسم کدام عینکش . که سوال بی ربطی ست . من هیچ کدام شان را ندیده ام . اما خوشم می آید با هم حرف می زنیم . همان که از گوشهء خیابان خریده دو تومن ؟ ها ها ها ! … دو تومن نه و ده تومن !چه فرقی داره ، خوب ده تومن . ها ها ها !
من و بابا چند تا موضوع ثابت داریم . مثلا از این جا که رد می شویم از نوری زاد حرف می زنیم . چون نوری زاد یک چند وقتی بساطش را این جا پهن کرده بود . یا از انتخابات افغانستان . چون من بی بی سی ندارم . بابا نتیجه انتخابات را به من می گوید . بعد حرف های پراکنده می زنیم . مثلا بابا می پرسد که چی شد دختر فاضلی می خواست بره ؟ من می گویم که هنوز هم می خواهد برود . و خوب دو سال است مکالمهء ما درباره دختر فاضلی به همین چند تا جمله ختم می شود . چون دختر فاضلی هی می خواهد برود و همه می دانیم که سرانجام می رود اما خوب چیزی بیش از این نمی شود گفت . چون هنوز نرفته .

یک کم دیگر ، آن جا که بزرگراه می رود سمت بهشتی ، گیر خواهیم کرد توی ترافیک و بابا خواهد گفت فردا ببین چی بشه ! و خواهد گفت تهران دیگه کشش نداره . شده یه پارکینگ بزرگ .
من منتظر جمله های تکراریش می شوم . خودم را توی آینه نمی بینم چون خیلی زشت و کثیفم . با ناخنم لاک قرمزم را پاک می کنم . بابا با رادیو ور می رود .
پسره توی پیاده رو همین جوری گوشی به دست می گوید که خیلی اخلاقش کیری شده . من و بابا معذب می شویم . برای همین بابا زودتر از موعد می گوید این خیابونا دیگه کشش نداره . تهران شده یه پارکینگ بزرگ . هر چند آن جا که هستیم خیابان کشش دارد . اما بهر حال …

بیست و دو روز دیگر بیست و نه ساله می شوم .