۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

مامان خسته ست بچه ها ...

ما توی تمام سال های هی از این خانه به آن خانه ، از این شهر به آن شهر یک جعبه نوار ضبط شده را با خودمان می کشیدیم این ور و آن ور بی آن که بدانیم چی توی نوارها ضبط شده . وقتی رسیدیم تهران و آرام گرفتیم ، خیلی از نوارها فاسد شده بودند . فصل نوار کاست هم دیگر گذشته بود . با این همه یکی از نوارها سالم بود که توش صدای ضبط شدهء کودکی مان بود . یک تکه اش من و برادره داریم دعوا می کنیم . من می خواهم به مامان بگویم مثلا و نمی خواهم . داد می زنم ما … مای دوم را آرام می گویم . برادره را تهدید می کنم که یعنی به مامان می گویم اگر اذیتم کند . یکی دکمه ریکورد را زده و حواسش نبوده . مامان توی آشپزخانه دارد کار می کند . از همان جا با صدایی که به غایت زیباست و به غایت مهربان است می گوید : بچه ها ! یک کم می تونید آروم باشید مامان کارش تموم شه ! … اصلا من دیوانه می شوم وقتی صدای مامان را می شنوم .

سعی می کنم خودم را ببینم توی آشپزخانه و داد بزنم : بچه ها ! … نمی توانم . این صحنه هیچ مانوس نیست . هیچ قشنگ نیست .
من دلم بچه نمی خواهد . لابد یک روز می خواسته . حالا نمی خواهد . سعی می کنم زمانی را به یاد بیاورم که دلم می خواسته بچه دار شوم و بی فایده . ولی یادم هست اسم کسری و مانی و آناهید را دوست داشم . یادم همین جا می ماند . دوست داشتن ها و خواستن هایی که ماندند توی سطح . بخار شدند توی هوای آن سال ها .
گذشته با تمام آرزوهاش و یادهاش دارد مخدوش می شود . با تمام آدم هاش . چهره هایی که دیگر به خاطر نمی آورم . خنده هایی که صدا ندارند . صورت هایی که اسم ندارند . اسم هایی که دیگر معنا .