۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

« تا آن روز زنده بمان که آفتاب برای توست … »

شب که اومدم خونه یه سبدِ بزرگ لیلیوم روی میز بود و چند تا کتاب و چند تا سی دی . بابا گفت آرین اوورده . گفتم آرین ایرانه ؟ گفت نوشته آرین . اول کتاب یک برگه بود که توش فتوکپی نوشته ای بود با خط آرین : « و روزی خواهد آمد که آفتاب بخشنده است و به هر دو قطب خواهد تابید … »
اشکم در اومده بود از خوشحالی . تا به حال کسی به من گل نداده بود . به هیچ مناسبتی . بهترین هدیه ای بود که تا به حال گرفته بودم . چند سال قبلش رو با مهران دوست بودم که همیشه روز تولدم باهام قهر بود . روزای ولنتاین قهر بود . روزای عید قهر بود .
و در مورد دوستام هم باید بگم روز تولد من روز بی اهمیتی بود توی تقویم دوستام . اون ها اولین سال دوستی مون روز تولدم یه دفترچهء اوریفلیم دادند دستم و گفتند از توش یه چیزی انتخاب کنم . خیلی مائوس کننده بود . من یه رژ لب سرخ آبی انتخاب کردم . و یه کرم پا . کرم پا رو خودم خریدم . رژ لب رو اون ها . چند ماه بعدش هم اوریفلیم رو بستن و هزار تا ادم و از کار بیکار کردن .
بعد از اون دیگه منتظر هدیهء دندون گیری نبودم . هر چند فانتزی من همیشه تولد های باشکوه و پر از شمع و بادکنک بوده .
سال های بعدش حتی به خاطر هم نمی اووردن روز تولدم رو . که چندان جای گله گذاری نبود . من هم تولد ها رو به خاطر نمیسپردم . بهر حال ممنونم آقای زاکربرگ . اگه شما نبودی من شرمندهء‌ خیلیا می شدم توی این دنیا .

به آرین گفتم اگه دنیای قشنگ تری بود حتما عاشقش می شدم … عادت نداشتم به این همه توجه . اون شب و شب های بعدش همین جوری که صفحه های کتابم رو ورق می زدم زیر چشمی به گل هام نگاه می کردم . انقد که داشتن زیر بار نگام خشک می شدن .
تا آخرین نفس نگهشون داشتم . تا وقتی از زور چروکیدگی اندازهء یه نخود شده بودن .
اون برگه رو هم زدم روی کمدم .

دوستی من و آرین چند ماهی بیشتر طول نکشید . دوست نداشتیم همدیگرو . اما دلمون لک زده بود واسه این که یکی رو دوست داشته باشیم و براش گل بفرستیم . دلمون لک زده بود برای این که یکی دوسمون داشته باشه و برامون گل بفرسته . چیزی که جفت مون هیچ وقت تجربش نکرده بودیم …

حالا خوب دست کم بهترین هدیهء تولدم رو گرفتم و می تونم راحت سر بذارم رو بالش و بمیرم . تو صیه م به شماهام اینه که تا بهترین هدیه تونو نگرفتین نمیرید …