۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

این چیزی نبود که سی و چهار ساعت قبل از سفر باید می فهمیدم .

یک وقتی هم به توییتر پناه بردم . همین جوری بی هدف می خواندم و می آمدم پایین . بعد حالم گرفته شد . تلاش آدم ها برای بامزه بودن خیلی رقت انگیز بود . انگار مسابقه ست . یک جمله را نمی توانند بی هیچ تلاشی برای خنداندن بنویسند . 
مثل اینستاگرام . تلاش آدم ها برای این که زندگی ملال آورشان را توی بسته بندی ِ خوش رنگ ِ ما خیلی کول و باحالیم ، تحویل دهند ، حقیقتا آدم را دلزده می کرد . کول و باحال ؟ متاسفم اما شما هیچ کوفتی نیستید . بشر کلن موجود رقت انگیزی ست . یک دست و پا زدن بی پایان است برای دیده شدن . که با وجود هفت میلیارد آدم ، اصولا تلاشش با شکست مواجه می شود . 
نمی خواهم روده درازی کنم . نه چون کار دارم . اتفاقا تا پروازم سی و چهار ساعت مانده و من هیچ ایده ای ندارم که این سی و چهار ساعت را چطوری سپری کنم . دو ساعتش را توی فرودگاه خواهم بود . دو ساعتش را توی ترافیک که مهم نیست . چون داریم می رویم سفر و هیچ چیز کام مان را تلخ نخواهد کرد . تا فرودگاه آهنگ گوش می دهیم و حرف می زنیم و توی راه یادمان می آید که هدفون مان را جا گذاشته ایم . لعنتی .  
دو ساعتش را توی بانک دنبال ارز دولتی می دویم که نود هزار تومان سود کنیم . آخه نود هزار تومن ؟ همین ؟ 

کسی خانه نیست . من زنگ می زنم به خاله نوشین . بعد نوشین می گوید سلام ! من می گویم اشتباه گرفته ام ببخشید و گوشی را می گذارم . اِ نوشین بود که ! اما حوصله ندارم دوباره زنگ بزنم و بگویم این نوشین را با آن نوشین اشتباه گرفته بودم . ها ها ها ! دیگه چطوری ؟ من هیچ حرفی با نوشین ندارم . اصلا برایم مهم نیست دیگه چطور است . شماره اش را پاک می کنم که دوباره اشتباه نکنم . همان جا شمارهء نیما را هم پاک می کنم چون دیدن شماره اش ناراحتم می کند . من چهل دقیقه حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام تا به یکی حالی کنم من با نیما هیچ وقت هیچ ارتباطی نداشته ام و آخرش هم زیر بار نرفته چون آدم احمق را نمی شود عوض کرد . همیشه احمق می ماند . آن هم توی سی سالگی . و بهتر است آرامش احمق های سی ساله را به هم نزنیم و اجازه دهیم توی حماقت و جهالت شان بمانند و بمیرند . 
سعی می کنم ذهن خودم را به چیز های بیهوده مشغول کنم تا نیما یادم برود . تا زمان بگذرد . مثلا فکر می کنم برای نمایشگاه کی را دعوت کنم ؟ ( سلام غزال ) یا چی بپوشم ؟ یا مثلا فکر می کنم وقتش نشده پمپ بادم را سرویس کنم ؟ به پمپ باد ِ تنهام فکر می کنم که افتاده توی سوله و آن ها هیچ برای شان مهم نیست که تمیزش کنند . اصلا از این که وسایلم را رها کرده ام توی سوله راضی نیستم . سعی کردم یک چیز هایی را یک جاهایی قایم کنم اما فایده ای ندارد . من خودم دو بسته چسب چوب کش رفتم و بابتش متاسف هم نبودم چون باید کارم راه می افتاد . آن ها وقتی چوب های من را برداشتند بابتش متاسف بودند ؟ 
ممم … آدم چرندی بودم . اخلاقم را رفتار های دیگران تعیین می کرد . و خوب بهتر بود به احمق ها فکر می کردم تا به این حقیقت تلخ دربارهء خودم که غمگینم می کرد .