۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

چرا تمام تهران را شیروانی نکردند ؟ آدم همین جوری که توی ترافیک آدم ها راه باز می کرد نگاه می کرد به شیروانی ها و خیالش راحت بود که چند قدم دوتر ، پشت این خانه ها دریاست و کیف می کرد از نبودنت .

ساعت ده صبح بود و من دلم زرشک پلو با مرغ می خواست . از فرط گرسنگی . لوس و بد غذا و بد ادا . دیشبش شام نخورده بودم ، صبحش صبحانه . رسیده بودم به آن مرحله از گرسنگی که دیگر ادا در می آوری . فقط همان که دلم می خواهد . آدم وقتی مامانش دم دستش نیست نباید دلش زرشک پلو بخواهد . حالا اگر خانه بودم ، همین ساعت ها مامان می پرسید غذا چی درست کنم و من می گفتم نمی دانم . چرا من نمی دانستم و مامان باید می دانست ؟ مامان سعی می کرد مهربان باشد و من هی ادا در می آوردم و خلقش را تنگ می کردم . این جور آدمی هستم من . همه را کلافه می کنم و بعد دراز می کشم روی مبل و افسوس می خورم . 
قبلش گفتم من کنار پنجره می نشینم . اگر خواهره بود این حرف معنا داشت . اما شک داشتم این ها بفهمند که قانون این است ؛ « هر کی زودتر گفت » یا اگر هم بدانند خیلی بهش احترام بگذارند . در حالی که این قانون خیلی قانون مهمی ست . از همین حالا دغدغه ام بود . صندلی کنار پنجرهء هواپیما و زرشک پلو با مرغ . 
دراز کشیده بودم روی مبل بزرگه . از این مبل بزرگه این جا شمال است . شیروانی خانهء بغلی پیداست و آسمان یک کمش  و چند قدم که بروی زمین ماسه ای می شود و می رسی به دریا . بلند نمی شدم از جام . دراز کشیده بودم همان جا و به ابری آسمان نگاه می کردم و باد می آمد . تابستانِ کرشت تمام شده بود . بیچاره شماها که توی شلوغی تهران تابستان تان تا آبان تمام نمی شود . بلند نمی شدم که خیالِ دریا هم تمام نشود . کافی بود ارتفاع بگیری یک کم که همه چیز تبدیل به ساعت ده صبح یک جمعهء ملال آور کرشت شود . 

یک کم ارتفاع گرفتم و درخت ها را دیدم که باد تکانشان می داد . یادم آمد تو نیستی و کیف کردم از نبودنت . برگشتم پایین و روی شن های ساحل قدم زدم . کاری که حالم را خوب می کرد . دیگر کسی را کلافه نمی کردم . از کسی بدم نمی آمد . سفر در راه بود و من دست هام باز ِ باز ، تا جهان را در آغوش بگیرم .