۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

به هر حال مک دونالدز هم دارد می آید ایران . کجا برویم بهتر از این جا ؟

هیچ وقت از آشپزی لذت نبرده ام . وقتی می توانی از آشپزی لذت ببری که تازه کار باشی و نتیجهء پخت و پزت هر کوفتی که شد بگویی و بشنوی که به به ! اولین بارته ؟ خیلی خوبه . اما خوب نیست . شفته ست . بیمزه ست . باید با ماست پایین داد . حتی بار دوم . سوم . بعد دیگر هیچی . یک غذای معمولی درست می کنی که آدم ها بعد از خوردنش حتی تشکر هم نمی کنند ! تنه لشا ! پاشید خودتون برا خودتون غذا درست کنید . آخرین باری که عدس پلو درست کرده بودم یک شکست کامل بود . آن ها از زور گرسنگی غذا را می بلعیدند و هیچی نمی گفتند . خیلی جدی پرسیدم خوب نشده ؟ هامون گفت عالیه ! انقدر عالیه گفتنش مسخره بود که منفجر شدیم . شبش رفتم رستوران . از نظر خودم باید می ماندیم و ته عدس پلو را در می آوردیم . اما ساناز دلش می خواست برویم بیرون . وقتی برگشتیم دیدم هامون و مهران دارند کالباس می خورند . کوفت تون بشه . غذا را ریختم برای مرغ و خروس ها . با ولع خوردند . حتی ازم تشکر کردند . گفتم نوش جان تان . فصل تازه ای توی روابط من و مرغ و خروس ها آغاز شد . از فرداش از ریختن هر چیزی که مرغ و خروس ها دوست نداشتند توی غذاهام پرهیز می کردم . می خواستم تمام عشقم را نثارشان کنم . تنها کسانی بودند که توی این خانه قدر دو ساعت پای گاز ایستادنم را می دانستند .
اصلا همین شد که نرفتم . من هر جای دنیا یک لوزر واقعی بودم . این جا می شد که مورد ستایش مرغ و خروس ها باشم . گربه ام وقتی خوابم از تخت طبقهء بالا می پرد روی صندلی ، می آید روی تخت من . از روی سرم رد می شود . می ایستد روی سینه ام . یک کم مکث . می رود روی شکمم . یک کم مکث . می نشیند میان گودی دو تا پاهام . ده دقیقه یا کمی بیشتر می ماند همان جا و بعد همین مسیر را به سمت تخت خودش بر می گردد . من هر شب فکر می کنم گربه ام من را دوست دارد . من کجای دنیا می توانم این عشق یواشکی گربه ام را داشته باشم .