۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

شما می توانید خسته شوید و بروید . اما من می توانم ساعت ها در مدح آب طالبی بنویسم .

ایستاده بودم این طرف خیابان و با طمانینه آب طالبی ام را می نوشیدم . داشتم خودم را برای جنگ آماده می کردم . پیاده روی آن طرف آفتاب بود . جهنم . یک جوری که کلافه شده بودم . سه تا آب معدنی را سر کشیده بودم و هنوز دلم نمی خواست بروم آن طرف . اما همه چیز آن طرف بود . من نزدیک مترو بودم . نزدیک کامواها که دیدن شان هم حالم را به هم می زد . شبیه سربازی که می خواهد از جنگ فرار کند . می خواستم تا حواسم نیست پله ها را بروم پایین . تا این که آیدا را دیدم . داشتم یک کار یواشکی می کردم و شک نداشتم یک آشنا می بینم . همدیگر را بغل کردیم که توی این گرما اشتباه بود . من از کامواهای کثافت و از آیدا یک قدم فاصله گرفتم و  به مترو نزدیک تر شدم . گفتم یک آب طالبی هم نیست این دور و بر . تنها چیزی که می خواستم آب طالبی بود . گفت هست آن طرف میدان . من دوباره بغلش کردم که از هم جدا شویم و به اغوش آب طالبی پناه ببرم .
بیست دقیقه آب طالبی به دست ایستادم . به عکس های سه در چهاری که تازه گرفته بودم نگاه کردم . موافقید که همیشه عکس های سه در چهار آدم را نا متقارن تر از چیزی که هست نشان می دهد یا من حقیقتا این همه نا متقارنم ؟ به کار جدیدم فکر کردم . آرام ، سر صبر . به این که چه خوشم نمی آید بافتنی ببافم . چرا یک روز خوشم می آمده ؟ چرا هیچ وقت بلدش نشدم ؟ بعد بی آن که بخواهم به همهء راه ها فکر کردم . به همهء راه ها که بسته بود . ترسیدم . نفسم بند آمد . این تنها فکری بود که می توانست من را از پیاده روی این طرف بکند و پرت کند آن سو که آفتاب ِ داغ . نی آب طالبی میان دندان هام له می شد . تند تند توی آفتاب راه می رفتم و حتی به مغازه ها نگاه هم نمی کردم . می خواستم از فکرهام فرار کنم . خیابان به انتها رسید و من فکر می کردم من این جا چی کار می کنم ؟