۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

آدم فکر می کند هر جا برود از این جا بهتر است . اما بدبختانه خود نکبتش را هم با خودش می برد و گریزی نیست .

از استانبول شروع می کردم . برنامه ام این بود . بعد باید می رفتم بیروت . هر جای این دنیا که تو توی یکی از کوچه هاش نباشی . نه که این همه ازت بیزار شده باشم . اما دلم می خواست بدانم دنیا جای خیلی خیلی بزرگی ست که هفت میلیارد آدم دارند توش زندگی می کنند . وقتی آمدم بنویسم هفت ملیارد ، نوشتم هفت ملیون . هفت ملیون برای من عدد بزرگی ست . کافیست . گفت و گو ندارد که هفت میلیارد بی نهایت است . و تو اشتباه ترین ِ این بی نهایتی . 
می خواستم توی ساحل های دیگری قدم بزنم جوری که باد بوزد لای موهام . و لبخند آدم های دیگری را تجربه کنم که حتی زبان شان را نمی فهمم . اما به گوش من زبان شان آوای قشنگی دارد . 
چهار و بیست و هفت دقیقهء سوله بود . بوی چوب روسی می آمد که شبیه سوغاتی فروشی های سر راه شمال . اما من دلم شمال نمی خواست . شمال یک جای دیگری را می خواست . نه شمال عرق خوری های یواشکی . 
دلم می خواهد بروم جایی که هر چهار سال یک بار شروع نکنم به سخنرانی که صندوق رای فلان . چون به نظر من خیلی واضح است که صندوق رای فلان و این همه  جامه دریدن و وسط میدان ونک دلقک بازی در آوردن ندارد . من وقتی داشتم از رای دادن به روحانی دفاع می کردم خیلی خسته بودم . می توانم فکر کنم که داشتم از دموکراسی ، از آینده ، از امید و از خیابان های سبز دفاع می کردم . اما ته دلم می دانستم دارم به کسی رای می دهم که قبولش ندارم . من توی شیرودی ، میان هزاران نفر تو را دیدم . تو هم مرا . ما هر چی می گذرد پیر تر و دروغ گو تر می شویم . وقتی روحانی از حصر می گفت فریاد می زدم و می دانستم این مرد نمی تواند رئیس جمهور من را به خیابان بیاورد . می دانستم این آخرین فریاد های من است . دیگر هیچ خیابانی فریاد های ما را نخواهد شنید . بعد از ظهر پیروزی همه توی خیابان بودیم  . می دانستیم روحانی رای آورده با این همه منتظر بودیم تا اخبار نتایج را رسما اعلام کند . خیابان انقلاب ،  نزدیک چهار راه ولیعصر ، حوالی غروب ، من و همهء آدم های خرداد هزار سال پیش . راه می رفتیم و منتظر بودیم تا فریاد بزنیم . آخرین فریاد های دونده های خستهء خیابان های هشتاد و هشت . صدای رادیوی ماشین ها بلند بود . یک نفر داد زد اعلام کردن . اعلام کردن . روحانی رای اوورده . یا حسین ، میر حسین گویان سرازیر شدیم سمت ولیعصر . و این شعار چقدر شیرین است . انگار چهار سال پیش . انگار رادیو اعلام کرده بود موسوی رای آورده . جمعیتی که تا ونک ادامه داشت . زنگ می زدیم به آن ها که رفته بودند . میشنوی فراز ! پیام ما روشنه ، حصر باید بشکنه . 
شب پیروزی روحانی نمی خواستم برگردم خانه . می خواستم بنشینم توی خیابان ، همان جا وسط خیابان ولیعصر . هوا را از من بگیرید خیابان را نه . می دانستم امشب آخرین شب خیابانی ماست . 
من از آینده ، از امید ، از خیابان های سبز دفاع نمی کردم . فقط از این که بروم توی کافه و ببینم روی قیمت منو ها برچسب خورده و قیمت جدیدی نوشته شده خسته بودم . توی سرعت افزایش قیمت ها حتی منوی جدید نمی زدند . با ماژیک سیاه قیمت قدیمی را خط می زدند و قیمت تازه می نوشتند . کج سلیقه ها . 
پنج و پنج دقیقهء سوله است .