۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

این پست هیچ ربطی به لوزان ندارد .

من تا نصف راه را درست رفته بودم . از یک جایی به بعد اشتباه کردم . شاید هم از اولش اشتباه می رفتم اگر قرار بود راه را انتخاب کنم . شاید چون راه دیگری نداشتم و انتخاب پیچیده ای نداشتم و تصمیم مهمی نبود فکر می کردم دارم درست می روم . هر چی بود از حالای خودم درست تر بودم . از پنج سال پیش خودم خیلی درست تر بودم . چون حالا از پنج سال پیش بهترم . درست ترم ؟ چهار پنج سال پیش روزها برای من به دودستهء روزهایی که مهران زنگ می زد و روزهایی که مهران زنگ نمی زد تقسیم می شد . روزهایی که آشتی بود و روزهایی که قهر بود . که می شد ده دوازده روز توی سال . من سیصد و چهل پنجاه روز ِ هر سال را باخته بودم . روزهایی که قهر بود بدبخت و خاک بر سر و غمگین بودم و روزهایی که آشتی بود بدبخت و خاک بر سرتر و خوشحال بودم . ماهی یک بار می خواست همدیگر را ببینیم . یا دو ماه یک بار . یا صد سال یک بار . من تمام روزها زندگی کرده بودم برای همان یک شب . برای آن روز به خصوص با پولی که نداشتم لباس می خریدم . سه روز جلوی آینه لباس هام را عوض می کردم . می خواستم زیباترین باشم که تلاش احمقانه ای بود . چون از فرط خوشحالی زیبا ترین شده بودم و چشم هام می درخشید و هی بی دلیل می خندیدم . نیازی به لباس تازه نبود . بعد می آمد دنبالم . نیم ساعت توی ماشین فکر می کردیم کجا برویم . می رفتیم یک رستوران ایتالیایی و گفت و گو ندارد که با پولی که نداشتم پول غذا را من حساب می کردم . نمی خواستم وقتی رفت خانه از این که این همه خرج کرده پشیمان باشد و دیگر دلش نخواهد شام برویم بیرون . می خواستم فکر کند جهنم ! یک شام مجانی خوردیم . به این ها که می گویم واقف نبودم . حالا واقفم . آن وقت ها نا خود آگاهم با خودش همچین فکری می کرده که از یک جایی به بعد همیشه پول شام ها را حساب می کرده ؟ نمی دانم .
بعدش می رفتیم یک جای چای می نوشیدیم که پول چای را دنگی می دادیم . بعد توی خیابان های تاریک می چرخیدیم و او یک کم خودش را به من می مالاند که تجربهء تلخی بود . چون عمیقا می دانستم دوستم ندارد و تمام راه فکر می کردم پس چرا ؟
گاهی هم توی فیس بوک پوکم می کرد . سالی یکی دو بار . من از خوشحالی تا صبح نمی خوابیدم تا وقتی یکی توی صفحه اش نوشت پوک بک و من فهمیدم کلن مدلش این شکلی ست . همه را پوک می کند ؟ یا چی ؟ اما نا امید نشدم . همچنان چون من هم یکی از آن هایی بودم که پوک می شدم شبش نمی خوابیدم . می شد یکی از آن هایی باشم که پوک نمی شود . پوک اصلا چی هست ؟
و این داستان چهار سال ادامه پیدا کرد . پنج سال ؟ صد سال .
بعد خسته و بی پول برگشتم وسط راه . همان جایی که راه را اشتباه رفته بودم . پاییز هشتاد و هشت . همان جا که بی خیال و سر به هوا .
و راه درست را رفتم ؟ نچ ! درست کجا بود ؟ آی عشق ! چهرهء آبی ات این بود ؟ نشستم همان جا و خیره شدم به افق . به آن جا که آسمان به دریا می رسید .