۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

که نود و چهار روزهای قشنگ تری داشته باشد و خنده های عمیق تر و دوستت دارم های بی نهایت . برای من ، برای شما و همهء آن ها که دیگر ندیدم شان . آمین .

آسمان هم زیباترین بود . یک جوری که نمی شد نگاهش نکرد . چشم از جاده بر می داشتم و می دیدم کوه ها به چه قشنگی . حتی می خواستم تصادف کنم . چرا نه ؟ چرا یک هو دستم فرمان را نپیچاند . کافی بود یک کم بروم به راست . یک قطره . نفرت یک جایی بود در درونم . بیرون به غایت زیبا بود . یک جوری که نمی شد ازش چشم بر داشت . نمی شد دوستش نداشت . پس کجای این داستان نفرت در من ریشه دوانده بود ؟ بر می گشتم به قبل . به قبل تر . به خیلی خیلی قبل تر . به اولین دوستت ندارم . نداری ؟ ندارم . حیف ! ای کاش می شد عشق را یک جای زیباتر . یک جا شبیه این کوه ها . این جاده . این غروب . این زیبایی به غایت و به کمال و بی نهایت .
خواب فراز را دیدم . بیدار که شدم فکر کردم چی شد که دیگر نخواستم فراز را ببینم . چی شد که سایه را ندیدم . گاهی از این خیابان که می گذرم یادم می آید آخرین بار مهران را توی همین خیابان دیدم . آخرین بار ِ امین کجا بود ؟ چرا نخواستم بیشتر ببینمش . شیما کجا تمام شد ؟ خواهره کجا رفت ؟
ما یک روز تمام می شویم . بی ان که این خیابان ها ، کافه ها و شهر ها به یادمان بیاورند .
یک مهمانی گرفتم بی امین ، مهران ، سایه ، شیما ، فراز . بی خواهره . بی خواهره . بی خواهره . بی تمام خیابان ها ، شهرها ، کافه ها . یک مهمانی توی غروبی که قشنگ بود . توی کوه هایی که هیچ نشانی از من و ما نداشت . فکر کردم این بار محکم قدم بر می دارم ، عمیق تر می خندم ، زیباتر عشق می ورزم ، تا این کوه ها ، این تونل ها و این غروب ها هزار پاییز و زمستان هم که گذشت از پاییز و زمستان نود و سه ، من را و رویام را از یاد نبرند . هر چند که غمگین ترین رویای دنیا را بسرایم .