۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

« من کاملا تحت کنترلم » *

لحظهء جانکاهی بود . من طنازی می کردم . مخاطب هام داشتند جان می دادند . یک داستان بامزه تعریف می کردم و گفت و گو ندارد که مثل کفتار می خندیدم . این اولین اشتباه توی تعریف کردن داستان بامزه است . وقتی دارید یک چیز بامزه می گویید باید بی تفاوت ترین لحن دنیا را به خودتان بگیرید . همین جور که شکم مخاطب های تان یکی یکی پاره می شود از خنده و دل و روده شان پخش زمین می شود شما به بی تفاوتی و کولی تان ادامه دهید . این فانتزی من است که محقق نمی شود . با این که به این اصل آگاهم ، پیش از شروع داستان بامزه ام خنده ام را هم می آغازم و مخاطب را هم وادار می کنم خندهء الکی ِ اساعهء ادب نشه اش را بیآغازد . دومین اشتباه خودم بودم . من بی نمک ترینم . وقتی بچه بودم توی بازی ها فامیلم چمنی بود . چمنی ؟ آره چمنی . وا ! کوفت ِ وا . طبیعتا توی آن سن نمی گفتم کوفت ِ وا . سر خورده می شدم که آن ها نمی فهمند چمنی چقدر خاص و قشنگ است . معلوم است که چمنی . گاهی هم یک جوری با غرور می گفتم چمنی که دختر عموم توی بازی بعدی زودتر از من می گفت چمنی ! فکر می کرد اسم خاص و قشنگی ست که انتخابش کرده ام . قبول نیست چمنی مال منه ! من زودتر گفتم . الاغ ! مامان بهم می گه الاغ !
توی بازی اسم فامیل هم توی حرف چ زیر فامیل می نوشتم چمنی . چمنی که فامیل نیست . چکامه ای فامیله پس ؟ زیر رنگ هم می نوشتم چمنی . چمنی که رنگ نیست ! خیلی هم هست . بیست امتیاز … اصلا چمنی انقدر زیبا و خواستنی بود در نظرم که باید اسم یک شهر را هم می گذاشتند چمن آباد . شهری که توی همهء خیابان هاش چمن روییده باشد . غذا ؟ چمن پلو ! چرا نه ؟ شی هم که معرف حضورِ همه تان است . چمن پلاستیکی .
خوب من این جور آدمی بودم . از من چه انتظاری بیش از این داشتند . که بخندانمشان ؟ بی خیال بچه ها ! بلند شوید بروید خانه های تان و من را با فانتزی هام تنها بگذارید .
 
* از « اوقات خوش » ِ سامپه