۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

فرداش آسمان ابر بود و درخت ها صدام می کردند . با گشادترین لبخند دنیا ، یورتمه رفتم سمت باغچه ! این آخرین یورتمه های سال اسبیم بود .

اما همیشه فانتزی های من با واقیعت فاصله دارد . ترجیح می دادم بروم آرام قارچ ها را خرد کنم . خامه را بریزم توی ماهیتابه . آب پاستا جوش بیاید . صدای آهنگ پیچیده باشد میان بوی روغن زیتون . بعد یکی بگوید همش تو آشپزخونه ای که ! اومدیم یه دقیقه خودتو ببینیم . ها ها ها . از این شوخی خورشتی بیمزه ها که لبخند می شود روی لب . بروم ، بیایم ، حرف های بیمزه بزنم . حرف های بامزه بزنم . جدی شوم . عوضش همه چیز کم بود . یک جوری که حتی نمی شد گفت کون لقش ! اما من گفتم . میان رقصم که بپر بپر های الکی ست می دویدم نمک می پاشیدم روی خامه و بر می گشتم به ورجه وورجه .
عوضش ساعت دوازده شب به یک دختره که نمی دانستم کیست التماس می کردم یک ربع بیشتر بماند که چهار تا از دوست هام که این جنگولک بازی را به خاطرشان راه انداخته بودم دیرتر بروند . و دختره هی لبخندهای شهلا می زد و می گفت وای نمیشه . کوفت ِ نمی شه ! خوب نمیومدی !
عوضش پنج دقیقه بعد ترش بالای جنازهء غذام که پخش زمین بود ایستاده بودم و دلم می خواست به همه التماس کنم همین الان بروند شاید توی یخچال خانه های شان یک چیزی گیرشان بیاید چون ما کوفت هم نداشتیم .
همهء کمد ها را خالی کردم تا یک چیزی سر هم کنم چون کسی نمی خواست برود . گل آرا گفت که کی آشپزیم تمام می شود . خوب ترجیح می دادم بگوید کمک می خواهم یا نه یا چی ؟ اما دلش خواسته بود بنشیند روی صندلی سبزه و خودش را عقب جلو کند و نقش عمهء مامان ِ آدم را توی مهمانی بازی کند . الان حاضر می شه ! 
غذا که حاضر شد معطل نکردم . توی یوهاهاهای نیما و میلاد و سرمیناز و آنیتا شیرجه رفتم توی رختخواب . یک جوری که نوشین پرت شد بیرون . کله ش خورد به دیوار و خونش پاشید روی صورت بقیه که خواب بودند . من از فتح بالش و لحاف لبخند خبیثانه ای زدم . از این که نوشین جایی برای خوابیدن نداشت خجالت نکشیدم ؟ البته که نه . توی مهمانی قبلی مجبور شده بودم با آنیتا و پوتین هاش روی کاناپه بخوابم و تا دو روز بعدش مثل خرچنگ راه می رفتم . حالا نه خجالت می کشیدم و نه عذاب وجدان داشتم . هر چند خیلی هم به خودم نمی بالیدم .
یوهاهای بچه ها محو شد توی گرمای لحافم ، جز یوهاهای نیما که محو نمی شد چون خیلی بلند و عمیق می خندید و از این که داشت بازی می کرد خوشحالترین بود . شاید هم نبود . شاید صرفا همیشه یک جوری می خندید که انگار خوشحال ترین است . هی می خواست نفوذ کند توی خوابم . اما موفق نشد چون خسته ترین بودم و مردم .
صبح یک کوه ظرف بهم سلام کردند ! سلام بچه ها !