۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

می خواستم یه تعریفی ، یه زمانی و یه مکانی از من شروع بشه . نه من از بقیه .

پیاده و خوش خوشان رفتم سمت ولیعصر که عکاسی کنم . خیلی نمی دونم برای چی عکاسی می کنم . حتی بعدش به عکسام نگاه هم نمی کنم . مثل کتاب خوندنه ؟ شاید . یک راهه برای نگاه کردن به تهران ؟ محتمل تره . هوا قشنگ بود و تمیز . من خوب نبودم . نه به خوبی هوا و به سفیدی کوها . خیلی عجیبه . نامی همیشه من رو متعجب می کنه . نه چون فقط حالم رو می گه . چون با درست ترین کلمه ها و شبیه ترین کلمه ها . گفته بود خیلی فکر می کنم . فکرایی که به هیچ جا نمی رسن . دیروزش فکر کرده بودم چه فکر هام به هیچ جا نمی رسن . نمی خواستم فکر کنم دیگه بس که بی فایده . بی تَه !
برای همین هیچ چیز اشتباه تر از این نبود که امروز رو انتخاب کرده بودم برا عکاسی . چون وقتی راه می ری از فکر کردن گریزی نیست . فکر کردم تموم راه را بی اون که عکاسی کنم . رسیدم که به ولیعصر تموم شدم . نشستم روی پله های … ممم … بانک ؟ هر چی . چون یهو فهمیدم دیگه هیچ تعریفی از خودم ندارم . کنار هیچ کس و هیچ جا . تا پیش از این دختر مامانم بودم و دختر بابام و خواهرِ خواهرم و خواهر ِ برادرم و دوست کی و کی و کی . دوست کی ؟ هر کی . حالا کنار هیچ کدوم از این آدما نمی تونستم خودمو تعریف کنم . نمی خواهستم هیچ کدوم از اینا باشم که پیش از این بودم . تا پیش از این توی یه جغرافیایی خودمو تعریف می کردم . خونه ، کرشت ، تهران ، پله های … مممم … بانک ؟ هر جا ! حالا اما هیچ جا خودمو نمی دیدم . غریب بود ولی گم شده بودم . هیچ جا آروم نبودم و با هیچ کس قرار نداشتم .
حتی به هیچ جای زمان تعلق نداشتم . گذشته در من مرده بود . هیچ جای گذشته چیزی نبودم که بابتش به خودم ببالم .
برگشتم خونه . چون هوا داشت تاریک می شد و من ترسیده بودم . از پیاده روهایی که قسمتی از من نبود . شهر پر شده بود از مجسمه های کثافت و این ترسناک ترش می کرد .

برادره نشسته پشت میز و داره روی پایان نامه اش کار می کنه . تا وقتی یادم میاد برادره داره روی پایان نامه ش کار می کنه . خیلی دلگیر و مایوس کننده ست . یعنی من هیمشه به خودم گفتم تا وقتی کسی به زور من رو نمی بره سربازی دهنم رو ببندم و اظهار نظر بیخود نکنم اما دربارهء برادره واقعا می تونم بگویم که بی خیال ! تموم نشد ؟ نمی گم  اما . توی دستمال فین می کنم . همیشه وقتی از از توی جعبه ، دستمال کاغذی در میارم ، آخرین دستماله . عجب ! فین می کنم که سرو صدا کرده باشم . چون بی تربیتم . چون تا وقتی یادم می آید برادره داره روی پایان نامه اش کار می کنه ، آه !