۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

کسل کننده ، مثل بعد از ظهر سیز به در که آفتاب می رود که برود .

نه که بخواهم بگویم بهتر بود . یا بدتر بود یا هر چی . یک چیزی بود برای خودش . صرفا دارم بلند بلند فکر می کنم . چرا ؟ چون روز ششم عید که فامیل ها را بیش از حد توانم دیده ام و تخمه به غایت خورده ام و خنده به وفور ، یک جوری که حالم از هر چی فامیل و تخمه بهم می خورد ، کاری ندارم بکنم جز فکر کردن به « گذشته » . به شکل کلی اش . نه یک روز خاصش .
توی عید دیدنی ، بعد از این که یخ ها آب شد و سکوت ها شکسته شد و تعداد مهمان ها از سه تا گذشت ، یک لحظهء درخشانی هست که همه با هم دارند چرند می گویند ، دویست نفر همزمان . کی دارد گوش می کند ؟ هیچ کس . در باب سیاست و تورم . وسط حرف های شان ارجاع می دهند به پیامی که یکی قبل از عید توی وایبر برای شان فرستاده . کی ؟ آن لحظه من دارم از زور تخمه شکستن بالا می آورم . چون آجیل عید تخمه ژاپنی دارد که خیلی می چسبد و خیلی هم سرگرم کننده . وقتی توی کاسهء آجیلم که با خست تا نصفش را پر کرده بودند چیزی نماند جز تخمه کدوهای بی خاصیت ، من هم به خیل چرت و پرت گویان می پیوندم و می شویم دویست و یک نفر .

باری ! « گذشته » .
سال های بیخیالی بود . قرار نبود در آینده یک کاره ای بشویم . یعنی قرار بود هر کدام مان یک کاره ای بشویم اما چه کاره ای ؟ نمی دانستیم . دلیلی نداشت برایش کاری بکنیم و قدمی برداریم . خودش می آمد چون طالع ما بلند بود . فردا بهش فکر می کردیم . یک فردای دورتر . زندگی مان خیلی روزمره بود . روزمرهء خوب ؟ روزمرهء ملال آور ؟ روزمرهء گاهی خوب ِ گاهی ملال آور . بی فراز و نشیب . خانه امن بود . خیابان امن بود . دوست امن بود . کسی قلب مان را جریحه دار نکرده بود . حسادت های کوچک معصومانه . دوستت دارم های یواشکی .
هیچ چیز توی آن خانه خنده دار تر از من نبود که هر چند ساعت یک بار می رفت اتاق مامان و با پاش وزنه را از زیر تخت می کشید بیرون . همین جوری که کونش را توی آینه ورانداز می کرد با پاشنه روی وزنه ضربه می زد تا صفر صفر : صفر روی صفحه ظاهر شود و گاهی که اِرور ظاهر می شد ، کمی بیشتر کونش را بالا پایین می کرد و وقتی صفحه از هر چی خالی می شد ، این عمل را دوباره تکرار می کرد . وزنش را که روی صفحه می دید لبخند می زد یا افسوس می خورد یا بی تفاوت به اتاقش بر می گشت . لم می داد روی تخت و به کتاب خواندنش ادامه می داد . من ریقوترینم . ریغو ترین ؟ همیشه بودم . پایین تر از وزن طبیعی . پس چرا ؟
حالا که به ریقو یا ریغو رسیدیم این را هم بگویم که من شما را اگر بخواهید غلط املاییم را بگیرید به سخره نمی گیرم . من شما را تحسین می کنم و از این موجی که راه افتاده که آدم های غلط بگیر را مسخره می کنند که نوشته شان بامزه تر باشد حالم به هم می خورد . مثل موج ما که خدا رو شکر روشنفکر نیستیم رقت انگیز است . مثل موج توی نوشته های مان ، بخندیم به پدر مادرمان که بامزه باشیم ، آدم های درست را مسخره کنیم که بامزه باشیم ، کون مان را هوا کنیم که بامزه باشیم رقت انگیز است .
شما تلاش تان برای درست بودن قابل تحسین است . غلط های من را هم بگیرید لطفا که من تا گور دانش می جویم و از بابتش خجل هم نیستم .