۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

اما آن هایی که از سِرُم توی دست شان روی تخت بیمارستان عکس می گذارند توی صفحهء اینستاگرام شان ، از کیف ِ زشت ِ خاکی من هم رقت انگیز ترند .

آن وقت ها خیلی به دنیا و آدم هاش مطمئن بودم . قدم هام محکم بود . مثل فیل راه می رفتم . بوم بوم . مجید گفت من حتما یک چیزی می شوم . چیز چی بود ؟ چیز خوبی می شوم .
باید گذشته را به یادش می آوردم . یک کیف داشتم که روش نوشته بودم کیل تی وی اند رید بوک . چه فکری با خودم می کردم که ترم اول دانشگاه این کیفِ خاکی به غایت زشت را به این کلمات انگلیسی خودنمایانهء من ـ خیلی ـ می فهمم مزین کرده بودم و راه افتاده بودم توی حیاط دانشگاه ؟ مگر دیوار بالای آبخوری مدرسه مان بودم که روش نوشته بود النظافه من الایمان ؟ هر چند هنوز هم بر همین عقیده استوارم که رید بوک و هنوز سنگ محکم کتاب هایی ست که آدم ها به دست می گیرند و به وضوح به آن هایی که کتاب نمی خوانند احترام نمی گذارم . اما آخه کیل تی وی ، رید بوک . چرا انگلیسی ؟ چه مرگم بود  که دیوار مدرسه ام را و شهرم را با خودم به دوش می کشیدم ؟ باید بهش می گقتم آن روزی که حتی من را نمی شناخته من یک چیزی بودم برای خودم . یک چیزی که هیچ کس نبود .
اما نگفتم . آن کیف را هیچ کس به یاد نداشت و با یاد آوریش خودم را موضوع خنده می کردم . رفتم ابری تهران را نفس کشیدم . پسره گفت عید شما مبارک . لبم به خنده باز شد . خیلی تیکه قشنگی انداخته بود . خیلی کلی بود . ربطی به جنسیتم نداشت . اشاره ای به هیچ جای بدنم هم نداشت . بهترین جمله بود برای ساعت هشت شبِ روز چهارم عید . می خواستم بگویم عید تو هم مبارک . بیم آن می رفت که جنبه اش را نداشته باشد . بیم آن می رفت که دنبالم راه بیفتد و هر چند تا سر کوچه مان راهی نمانده بود اما نمی خواستم بیخود قدم هایم را تند کنم . می خواستم لبخند به لب از شنیدن « عید شما مبارک » به لهجهء افغانی که به گوش من لهجهء زیباییست ، تا خانه آرام آرام هوای خوب را ببلعم . چون من ، تمام این سال ها که گذشت ، از همه چیز تر بودم .