از این جا که نشسته بودم « مالوی » بکت را می دیدم . اما گشتم و « سفید بینوا » را پیدا کردم . چون فکر می کردم سفید بینوا اسم جذابی ست . می خواندم و نمی خواندم . یک حال ِ سر به هوایی .
از این جا که نشسته بودم صدای مامان بابا می آمد . ان ها سال هاست دوتایی توی آشپزخانه کار می کنند . مامان مرغ ها را پاک می کند و بابا ظرف ها را می شوید مثلا . کثیف و شلخته . برای همین چند دقیقه یکبار مامان داد می زند .
از این جا که نشسته بودم ، شیر داغ می نوشیدم و از یک دروغ هفت هشت ساله رها شده بودم . سرانجام رها شده بودم و درد نداشت . بابتش به خودم نمی بالیدم . راهم برای تمام کردن تعریفی نداشت . اما همه چیز داشت ملال آور و رقت انگیز می شد و من می شد که به ملال و خاک بر سریم ادامه دهم ، مثل همهء این هزار سالی که گذشت . اما نداده بودم . یک حال از خطر جسته ای داشتم .
فکر می کردم مهمانی شکوفه چی بپوشم . حتی فکر می کردم با یکی دو نفر برقصم .
پنجره باز بود ، باد می آمد و باران . پاییز آمده بود و هنوز شهریور .
جام خوب بود . راحت بود . بی خیال بود .