۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

استانبول شهر قشنگی بود .

همان قدر که دیدمش . و بسیار زنده . لابد محله کثیف فلان هم داشت که فرصت نشد ببینم . اصلا چرا باید می دیدم . رفته بودم زیبایی ببینم که دیدم به وفور . همان استقلال برای دو هفته ام کافی بود . از قدم زد توی کوچه پس کوچه هاش سیر نمی شدم . یک بطری آبجو بگیری دستت و توی کوچه هاش راه بروی . فقط راه بروی . من وقت راه رفتن تند تند قدم بر می دارم و زمین را نگاه می کنم . عادتش آن جا از سرم افتاده بود . آرام برای خودم راه می رفتم چون قرار نبود به جایی برسم . رسیده بودم . کوچه های سربالایی را می رفتم آرام و به دیوار ها نگاه می کردم . به آدم ها . استانبول شهر قشنگی ست برای نگاه کردن . 
چند باری هم رفتیم اسکله . برای من که کودکی ام کنار اسکله گذشته ، آن جا فراتر بود از دیدن و لذت بردن . شهر بی آب شهر نیست . دود و جمعیت متراکم و دعوای ناگهانی راننده هاست . اصفهانی ها چطور زاینده رود را تاب می آورند و نمی میرند از غصه ؟ 
من پیرمردم . گوشی اندروید ندارم . اما آن جا بدجوری لازم است . که از هر چیز کوچکی یک عکس بگیری بفرستی برای خواهرت که ببین ! این خیابان همان جایی ست که باید دو تایی توش راه برویم . عکس بگیری برای برادره که این مغازه با این کتاب های فلانش مال توست . مامان خانوم این جا بدجوری یادت افتادم . آه بستنی های مک دونالد ! گیزلی باگچه ! کست ! رقص شب های تعطیل ! اسکله اسکله اسکله ! دلم برای تان تنگ می شود . 

استقلال پر بود از توریست های هیجان زده ای که خود شان را از این مغازه پرت می کردند توی آن یکی مغازه و با کیسه های خریدی که هی بیشتر و سنگین تر می شد می آمدند بیرون . من حیران بودم . باد می وزید لای موهام . می توانستم ساعت ها توی خیابان ها راه بروم و انگشت های پام از شکل بیفتد از زور درد و بر نگردم توی تختم . تا ساعت چهار صبح راه می رفتیم توی خیابان . خیابان هایی که توی باران قشنگ تر هم هستند . بعدش می نشستیم جلوی نورلند . نورلند یک هاستل ارزان کثیف ککی بود . همین جوری که خودمان را می خاراندیم و سرفه می کردیم ، به ساختمان بدقوارهء رو به رو نگاه می کردیم و آخرین ساعت های شب را می خندیدیم . 
توی ولیعصر اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد خالی خیابان بود . به ساعت ماشین نگاه کردم . نه و سی و هشت دقیقه شب . 
صبح ها بعد از صبحانه ـ نورلند به جز کک های مجانی ، صبحانه هم می داد ـ می نشستیم همان جای دیشبی ، توریست های زیبای خوش رنگ را نگاه می کردیم و بهشان امتیاز می دادیم . از نگاه من چینی ها و ژاپنی ها همیشه برنده ترینند . باقی خیلی زود تکراری می شوند . حالت نشستن با لباس خواب و چشم های پف کرده و دید زدن مان جوری بود که می شد تیکه هم بیندازیم . 
بعد راه می افتادیم توی خیابان ها و استقلال و مغازه هاش را همراه توریست ها در می نوردیدیم . با این تفاوت که کیسه های خریدمان بیشتر و سنگین تر نمی شد . تنها با حسرت قیمت های کشور خراب شده خودمان را با آن جا مقایسه می کردیم . گاهی به لباس مشابهی بر می خوردیم که سه ماه پیش خریده بودیم و می فهمیدیم صد هزار تومان توی پاچه مان کرده اند و آه ! حسرت الکی .
من از این حسرت الکی فرار می کردم . و از « دسته جمعی ». جدا می شدم و تنهایی کوچه های منتهی به استقلال را گز می کردم . که لذتش دو چندان بود . شیب های بی انتهایی که به کافه های قشنگ و رویایی ختم می شد .  

بیوک آدا هم رفتیم . همان جایی که تورهای ایرانی مردم را می برند خانه فاطما گل و فلان را ببینند . ما با تور نرفته بودیم و نمی شد بفهمیم خانه فاطما گل کدام شان است . حدسی هم نداشتیم بزنیم . اما لابد یکی از این خانه اشرافی ها مال یاشارانا بوده . کارهای خوب تر بینال توی بیوک آدا بود . هوا هم خوب و دلپذیر . خوبی کارهای بینال امسال این بود که یکجا نبودند . علاوه بر آرته و مدرن استانبول ، پخش بودند توی خیابان ها . همین جوری خوش خوشان خیابان ها را قدم می زدی و می رفتی خانهء تروتسکی و در انتهاش کارهای بزرگ Adrian Villar Rojas را کنار دریا می دیدی و لذت می بردی . 

بنظرم بهترین کار بینال کارِ Ed Atkins بود توی همان بیوک آدا. این از من . شما چه خبر ؟