۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

اما ساعت دوازده و پانزده دقیقهء ظهر ، روی بالکن کافهء رو به ولیعصر ، با کتابی که دوستش نداشتم و با منظره ای که چنگی هم به دل نمی زد ، فهمیدم که چندان هم از این شهر دلگیر نیستم .

افسوس خوردم چرا کتاب بهتری توی کیفم ندارم که به کمال از لحظه هام لذت ببرم . چشم هام روی کلمات می لغزید و صدای دختره را می شنیدم که می گفت این جا را دوست دارد که بد هم نمی گفت . جایی بود که می شد دوستش داشت . هر چند چشم اندازم درخت های نصفه نیمهء پاییز بود .  
من از پایین دیده بودمش . رسیدم که به ایستگاه برگشتم . دلم خواست توی آن بالکن که از پایین بنظر دلنشین تر بود یک کم بنشینم . ترجیح می دادم چیزی سفارش ندهم . شما هم مثل من وقتی می نشینید توی کافه تمام مدت فکر می کنید که بابت قهوه ای که پنج هزار تومان بیشتر نمی ارزد دارید سه برابر پول می دهید و این فکر خوشی تان را زائل می کند ؟ بیچاره شما ! 
اما بابت امریکانوی پانزه هزار تومانی اش نبود که دلم نمی خواست چیزی سفارش بدهم . نیم ساعت قبلش دو تا از دندان هام را پر کرده بودم و میلی به هیچ چیز نداشتم . میل به نشستن داشتم . و کجای این شهر می شود نشست ؟ دو تا نیمکت گذاشته اند توی پیاده روهاش رو به دیوار و ویترین تامی . دیوار و ویترین تامی چی دارد برای تماشا آقای قالیباف ؟ هوم ؟ 
ساعت نه و دوازده دقیقهء صبح چهارشنه ، همین جوری که منتظر آسانسور بودم یاد تو افتادم و فهمیدم باید بروم . هیچ گاه برای رفتن این همه مصمم نبوده ام . اما حالا این شهر ، حتی آن جاش که می پیچیدم توی کوچه ، آن جا که پله های خانهء ما شروع می شد ، حتی آن جاش که دراز کشیده بودم روی تخت و کتاب می خواندم تو را به یادم می آورد و کلافه ام می کرد . توی آینه توالتش وقت مسواک زدن ، از پنجره که باران . 

برای سرِ بریدهء چنار های ولیعصر و نیمکت های رو به دیوار نبود که می خواستم بروم . من با این شهر ، با تمام خیابان های این شهر خصومت شخصی داشتم .