۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

خوب فانتزی من این است که خانومه بگوید دختر خواهرش از دست شوهرش چی کار کرد .


از پنجره بیرون را نگاه می کردم و فکر می کردم باید بروم بازار . این شهر جایی برای راه رفتن ندارد . بازار تنها جای این شهر است که می شود توش بی هدف راه رفت . و خیابان ولیعصر که خیلی حساب نیست چون درخت هاش را بریده اند و « قالیباف لعنتی ، تو دشمن ملتی » . از باقی شهر تنها باید گذشت و رسید به مقصد . برای ما بی مقصد ها ، این شهر خیلی خالی و بی معناست . 

بروم بازار و راه بروم و به هیچی فکر کنم و سه تا سوتین ونا بخرم و یک پلاستیک چای سبز . بعدش ناهار بروم مسلم . مسلم از معدود جاهایی ست که توش تنها غذا خوردن معنا دارد . 
من توی گل رضاییه شبیه این بیوه هایی می شوم که شوهرشان تازگی مرده و به یاد سی سالی که هر پنجشنبه با شوهرشان می آمدند این رستوران و همان غذای همیشگی را می خوردند ، لباس های چیتان شان را پوشیده اند و قیافهء مغمومی به خودشان گرفته اند و ماست و شیویدشان را می خورند و آه می کشند . 
توی نایب همش از این که این همه پول خرج کرده ام که تنهایی بنشینم توی رستوران و غذایی را بخورم که یک چهارمش هم برایم زیادی ست افسوس می خورم . حواسم هست همان اول نوشابه ام را سر نکشم و حواسم هست شکمم را با سالاد پر نکنم . در کل غذا کوفتم می شود بس که حواسم هست . 
موبیدیک را اولین بار با تو و نیما رفتم . آخرین بار با تو و اصلا آن خیابان و تمام متعلقاتش تو را به یادم می آورد و اوقاتم را تلخ می کند . 
توی چهار میز همش نگرانم تو با دختره که یلدا گفته بود وارد شوی و سرطان معده می گیرم . 
اما تو پایت را نمی گذاری توی مسلم . چیز های خوب ِ جالب از تو دور است . مثل باب اسفنجی که دوستش نداشتی . باب دیلن که گوش نمی دادی . من که نمی خواستی . 
توی شلوغی سرسام آور مسلم تو نیستی ، قیمت هاش نگران کننده نیست  و مهم نیست آدم چقدر بیوه و تنها باشد . 

اصلا خوب تر است تنها باشد و صدای قاشق چنگال ها و هیاهوی آدم ها را بشنود . سعی کند داستانی را دنبال کند از دو تا زن میزِ بغلی ؟ ممم . توی مسلم میز بغلی نداریم . همه خیلی هیئتی نشسته ایم سر یک میز . سعی کند داستانی را دنبال کند که زن های کناری می گویند و نتواند بس که صدا به صدا نمی رسد . ببخشید خانوم ! نشنیدم باقیشو ! گفتی دختر خواهرت چی کار کرد از دست شوهرش ؟