۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

یعنی من قرار است تا آخر عمر راجع به سی سالگی بنویسم ؟

برای همین بلند شدم و طرز تهیهء کوکوسبزی را گوگل کردم . می آمد می دید مثل دو تا تاپالهء گاو پخش شده ایم روی تخت و کنده نمی شویم . ساعت به یازده نزدیک می شد و باید بیدار می شدیم . اما برای چه کاری ؟ ما سر کار نمی رفتیم . دانشگاه نمی رفتیم . یوگا نمی کردیم . زیر هیچ پتیشنی را امضا نمی کردیم و تاپالهء گاو بودیم . این تصویری بود که من از خودمان داشتم . اما بابا نمی توانست این تصویر متعفن را داشته باشد چون بابا بود و می خواست تحت هر شرایطی به ما ببالد . هر چند حالا دیگر می دانست که ما هیچ چیزی برای بالیدن نداریم . اما نمی خواست باور کند که ما هیچی نیستیم . اما من می دانستم . آدم توی سی سالگی دربارهء خودش بدجوری بی رحم می شود . این که می گویم بدجوری بی رحم یعنی به اندازهء کافی بی رحم نیستم . یعنی انگار دارم اغراق می کنم و تاپالهء گاو نیستم و چون نسبت به خودم بی رحمم این جوری می گویم . اما واقعیت این است که آدم توی سی سالگی واقع بین می شود . مثل قیامت همهء نقاب ها فرو می ریزد و آدم خودش را همان جوری می بیند که هست . نه آن جوری که دلش می خواهد باشد . دیگر هیچ دوستی ندارد که بهش بگوید نه آیسا ! تو آنقدر ها هم تاپاله نیستی . و از همیشه ، حتی از تمام جشن تولد های تنهاییش هم تنها تر و تاپاله تراست . و تک تک نوتیفیکیشن های فیس بوکش خوشحالش می کند . آخ آخ ! حتی یک تاپالهء گاو هم این همه احمق نیست .