۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

و هزار سال تمام شده بود و حالا ، هزارهء بعدی زندگی ام ، خیلی معمولی و کسالت آور و حقیرانه شروع شد از ساعت پنج و پنجاه و هفت دقیقهء چهارشنبه ، بیست آبان نود و چهار .

من از خواب بیدار شده بودم . از آن خواب هایی که توی روشنایی می خوابی و توی تاریکی از خواب بیدار می شوی و زمان گم شده . چی از این خواب بدتر ؟ من اما بد نبودم . خوب هم نبودم . معمولی بودم . یک آهنگ عربی گذاشته بودم و شیر نسکافهء بیمزه ام را می نوشیدم و از پنجره بیرون را نگاه می کردم که سرد بود و زمین هنوز خیس باران صبح . من از همیشه ام زشت تر بودم . تب خال بزرگی گوشهء سمت چپ لبم بود ، چشم هام پف کرده بود از خواب و دندان های جلوم خراب بود و هواشناسی ، آسمان بدون ابری را برای امشب پیش بینی کرده بود . 
سی سالگی از آن چیزی که فکر می کردم سخت تر بود . چیزی برای بالیدن نداشتم . نه حتی کلمه ای برای نوشتن .