۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

در حالیکه حق من بیشتر از این هاست . من باید توی رقص و خدای آسمون ها غرق شوم .

چیزی که الان دلم میخواست این بود که توی یک مهمانی باشم و خدای آسمون ها پخش کنند و همه باهاش داد بزنیم . من خدای آسمون ها را بلد نیستم . من با اندی و کروس خاطره ندارم . با لیلا فروهر خاطره ندارم . با کلاغ دم سیاه خاطره ندارم . اما اگر می دانستم امشب دعوتم می کنند به یک  مهمانی ِ خدای آسمونا ، همین حالا دانلودش می کردم و تا شب یاد می گرفتم . اما دعوت نیستم .
بعد از ظهر است . منتظر جواب نامه ام هستم . جوابی که هیچ گاه نخواهد رسید . من روزی چهل و هفت بار صفحهء ایمیلم را ریفرش می کنم و از امید و انتظارم ذره ای کاسته نمی شود .

اما صبح ، بسیار خسته و ناامیدم . از خواب که بیدار شدم دوباره با این حقیقت تلخ مواجه شدم که جواب نامه ام نیامده ، توافقات هسته ای هنوز به نتیجه نرسیده ، دمای هوا هزار درجه سانتی گراد است و هر شب تعداد پشه ها بیشتر و بیشتر می شود . من توی یک جای کوچک ایستاده ام ، عرق می ریزم ، قوزک پایم را می خارانم و سعی می کنم از پری که خودش را به من چسبانده تا بهتر بشنود فاصله بگیرم .

گفتم من تماس … بعد ادامه ندادم . باید می گفتم فوبیای تماس ؟ میلاد گفت تماس هراسی ؟ خودش بود . نمی دانستم این کلمه را از خودش در آورده یا چی ولی خیلی کلمهء درستی بود . آنیتا اصرار داشت مونیتور را بگذاریم آن طرف . می گفت چهار نفر روی مبل بزرگه جا می شوند . آره جا می شوند . مثل صندلی های مترو که برای شش نفر ساخته شده و هفت نفر توش جا می شوند و همیشه یک خانم تپل مپلی هست که بی آن که به جثه اش نگاه کند از آدم می خواهد یک کم جمع تر بنشیند . با انزجار به خانومه نگاه می کنم و از جایم بلند می شوم تا کون و عرقش با من تماس پیدا نکند . خانومه ظفرمندانه روی صندلی من می نشیند بی آن که پیام اخلاقی نهفته در حرکتم را بفهمد .
اما این جا که مترو نیست . من از تصور تماس کونم با کون یکی دیگر وقت والیبال دیدن خوشم نمی آید . میلاد هم خوشش نمی آمد . برای همین نشسته بودیم همین طرف و همین جوری که بحث می کردیم ریش های معروف بهش می آید یا نمی آید ، ایران داشت خیلی شکوهمندانه و دندان شکن امریکا را شکست می داد . حقیقتش را بخواهم بگویم ریش معروف مساله من بود . آن ها تو تیم غفور بودند .

میلاد می فهمید اما این جا پری یا زهرا یا خانوم باقری هیچی از تماس هراسی سرشان نمی شود .
این جا که من هستم از نه و نیم شوخی عروس و خواهر شوهر می کنند تا یازده و نیم . یکی از یکی جلف تر . یک عروس و خواهر شوهر هم هستند که نخودی می خندند . من دارم توی این شوخی های سبک و فحش های جنسیتی  غرق می شوم .