۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

« - امشب نمیاد ؟ - نه آقا . - اما فردا میاد . - بله آقا . - حتما ؟ - بله آقا » *

اول نگاه کردم به دمای هوا . چهل و دو درجه . چرا ؟ فکر کردم شب بروم . یا اصلا وقتی بروم که برگ ها زرد شدند . وقتی دمای هوا هجده درجه شد . وقتی باران بارید .
یا اصلا نروم . آرتیست نشوم . چی بشوم پس ؟ مامان سه هفته یک بار می گوید که آموزش و پرورش معلم استخدام می کند . من می گویم مامان من شغل دارم . شغل نمی خوام . چرا نمی زند توی گوشم ؟
مامان اما دست بردار نیست . نمی خواهم بروم توی مهد درس بدهم ؟ کم کم یاد می گیرم !  وای مامان ! تو فکر می کنی من نمی تونم مربی مهد خوبی بشم ؟ فکر می کنی از پسش بر نمیام ؟ اما این بزدلیه . کم اووردنه . کاریه که همه کردن . من نمی خوام کوتاه بیام . دارم بلبلی می کنم . مامان سیب زمینی ها را سرخ می کند و به حرف های بی سر و ته من گوش می دهد . چرا نمی زند توی گوشم ؟

من حقیقتا می خواهم آرتیست شوم ؟ آرتیست خیلی مجهول الهویه ( الهویت ؟ ) است . اگر در جواب ِ چه کاره ای بگویی آرتیستم کسی چیزی نمی فهمد . یعنی چی ؟ نقاشی می کنی ؟ خطاطی ؟ ژانگولری ؟ چه مرگته ؟ برای همین چرا آدم باید بگوید آرتیست است . حتی اگر آرتیست است . من می گویم مجسمه سازم . مجسمه سازی تکلیفش خیلی معلوم است . آن ها با شنیدن این کلمه یاد مغازه های خوشگل فروشی می افتند .
من ترجیح می دهم به جای این که یاد اکسیر و عقاب های برنزی بیفتند ، یاد مجسمه های کوچک خانهء مادربزرگم بیفتند . از این مجسمه های کوچک سرامیکی که چند تا بچه بودند که داشتند بازی می کردند . من و دختر عموم ، ظهر های تابستان که همه خواب بودند ، آن ها را از توی ویترین در می آوردیم و سر این که ، آن که خوشگل تر است منم ، دعوا می کردیم . آن وقت ها پنج شش ساله بودیم و نمی خواستیم خودمان باشیم . می خواستیم مجسمه های قشنگ سرامیکی مادربزرگم باشیم . چرا باید فکر می کردیم آن بچه های سرامیکی از ما قشنگ ترند در حالیکه ما قشنگترین بودیم ؟
چرا حالا باید دلمان بخواهد اینی باشیم که هستیم ؟ حالا که لوس تر و احمق تر شده ایم . چرا نباید دلمان بخواهد آن لباس های قشنگ و با شکوه را بپوشیم و و با لبخند های از سر بی خیالی توی چمن ها بازی کنیم ؟

نرفتم . چرن تا شب دمای هوا به هجده درجه نرسید ، برگ ها زرد نشد و باران نبارید . نشستم جلوی تلویزیون چون تصمیم گرفته بودم وقتم را هدر بدهم . گاهی این کار حالم را جا می آورد .
مرده توی بلند گو از مردم می خواست بلند شوند و همه یکصدا داد بزنند هو هو هو هو … مرد حسابی هو هو هم شد شعار ؟ بلند گو می خواهد ؟ خودشان بلد نیستند ؟ تو یک شعار درست و حسابی بده در حد حصر باید بشکنه . اما نمی داد . همه یکصدا هو هو . بازی که شروع شد می دانستم می بازیم . چرا ؟ چون خیلی مدبر و باهوشم . برای همین رفتم سراغ دامن ِ گورخریم که خیلی قشنگ است .

* قسمتی از نمایشنامه « در انتظار گودو » ساموئل بکت