۱۳۹۴ مرداد ۶, سه‌شنبه

آدم ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقهء صبحِ مرداد باید پکن باشد .

ـ اگر عینک زده بودم داستان های بهتری داشتم . من از عینک بدم می آید . اگر کر بودم هم از سمعک بدم می آمد . من را می دیدید که الکی سرم را تکان می دهم و به حرف های بی مزه تان می خندم بی ان که یک کلمه اش را شنیده باشم . چون می خواهم مستمع خوبی به نظر برسم .
حالا تصویرهای گنگ و مبهمی می دیدم از آدم ها . کله کچل مردی را می دیدم که توی نور شب ، تلاشم برای تشخیص سنش بی فایده بود . از کجا داستانش را می دانستم وقتی نمی فهمیدم رنگ چشم هاش چه رنگی ست ؟ توی دور دوم بی ان که از مرده سر در بیاورم تبدیل شده بودم به دختری که دارد دنبال یک مرد سن بالای پولدار می گردد . بعد فکر می کردم اگر پولدار بودم چی کار می کردم ؟ اما فکرم خیلی جلو نمی رفت . چون اگر پولدار بودم الان توی چین بودم و چون نمی دانم شب چین چه شکلی ست فکرم ته می کشد . حتی نمی دانم صبح چین چه شکلی ست . یا غروب چین . تنها می دانم یک آدم پولدار شب ششم مرداد باید شانگهای یا پکن یا گوانگژو باشد . یا حتی شنزن . اما نباید توی پارک شب گرم تهران در حال دویدن باشد .
نگاهم را متوجه پسر جوان چاقی می کنم که هن هن کنان می دود و هی عینکش را بر می گرداند سر جای اولش .
من کیلومترها با هنگ کنگ فاصله دارم و چشمم تا دورها بچه های سرتقی را می بیند که دارند با اسکیت و دوچرخه شان راه ورزشکارهای مستعدی مثل ما را سد می کنند . حتی دلم نمی خواهد به داستان شان فکر کنم چون بچه ها داستان ندارند و از همه خوشبخت ترند . حتی از مرغ ها که هیچی نمی فهمند .

ـ من هر روز صبح ساعت شش و بیست چهار دقیقه از خواب بیدار می شوم . یک لیوان آب می نوشم و سعی می کنم خودم را به خواب بزنم چون هیچ وقت روز به اندازهء ساعت شش و بیست و چهار دقیقهء صبح احساس یاس نمی کنم . یاد تو می افتم . و از حس یاس و نا امیدی انباشته تر می شوم . اتاق روشن می شود و تلاش های من برای خوابیدن و از بیهودگی نمردن چهل دقیقه طول می کشد . گاهی بیشتر . آن قدر که بلند می شوم ببینم پکن چه شکلی ست . چون تنها و خالی ام و دلم می خواهد خودم را از تصاویر معبد بهشت انباشته کنم . حساسیتم بیشتر شده و چشم هام را می مالم و صفحه ها را بالا و پایین می کنم . اگر این جا باشید من را می بینید که ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه صبح در حالیکه از حساسیت اشک می ریزم و فین فین می کنم به تصاویر معبد بهشت زل زده ام . گربه ها از گرسنگی خودشان را به پاهام می مالند و من به تو فکر می کنم که جایی توی خیابان های تهران گم شدی و ساعت شش و بیست و چهار دقیقه صبح های مرا از اندوه و معبد بهشت انباشتی .