قبلش می روم توئیت های روحانی را می خوانم ببینم توش اشاره ای به افزایش قیمت تاکسی های خطی کرشت کرده که یک شبه سیصد تومان گران شده اند ؟ نکرده . برای همین اعتراضم را به غر های زیر لبی کاهش می دهم و هزار تومان بی زیانم را می گذارم روی داشبورد . کمر من زیر بار افزایش قیمت تاکسی ها دارد خم می شود .
هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .
با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟
هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .
با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟