۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

این را دست به دست برسانید به آقای روحانی

قبلش می روم توئیت های روحانی را می خوانم ببینم توش اشاره ای به افزایش قیمت تاکسی های خطی کرشت کرده که یک شبه سیصد تومان گران شده اند ؟ نکرده . برای همین اعتراضم را به غر های زیر لبی کاهش می دهم و هزار تومان بی زیانم را می گذارم روی داشبورد . کمر من زیر بار افزایش قیمت تاکسی ها دارد خم می شود .

هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .

با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟