۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

دوست داشتم سرخپوست قصه گیسو باشم .

من بی حادثه ترین و بی حاشیه ترین آدم دنیا بودم . کسل کننده ترین داستان ها . حقیر ترین عشق ها . خوشحالم نویسنده نشدم . شانس آوردم توی هیچ دفتر روزنامه ای کار نکردم . اگر یک ستون داشتم و قرار بود هر روز بنویسم از چی باید می نوشتم ؟
برادرم داشت تعریف می کرد صبح زنگ زده شهرداری و گفته این جایی که دارند می کنند برای فاضلاب جای درستی نیست . مرده گفته هنوز که نکندند . برادرم گفت احمق که نیست . می تواند از روی علامت ها بفهمد قرار است کجا را بکنند و قرار است درخت های پنجاه سالهء کوچه را خشک کنند . چهل و پنج دقیقه با مرده بحث کرده . بی نتیجه . کی نمی داند توی این خراب شده این تلفن ها به هیچ جا نمی رسد ؟ سوگوار درخت های پنجاه ساله بود که داشتند خراب می شدند . وقتی می گفت گوش می دادم و نمی دادم . من نگران درخت های پنجاه ساله نبودم . نگران چاله چوله های توی آسفالت ها که لاستیک ماشین ها را خراب می کرد نبودم . نگران سگ های بی صاحب نبودم . من هیچی نبودم . از چی باید می نوشتم ؟

من آن جور که زندگی را شروع کرده بودم می شد که آدم جالبی باشم و یک عالمه خاطره در چنته داشته باشم . جاده ها ، کشتی ها ، دریا ، زنان زیبای ترکمن ، دختران قد بلند روس ، ماروژنا … « جک لندن ، پول ، عشق ، ماجراجویی » * … اما زندگی از یک جایی ایستاد . از یک جایی توی هفده سالگی . من هر روز صبح این بلوار را رفتم تا سر خیابان شریعتی ، سوار اتوبوس شدم ، رفتم مدرسه .
یک بار گیسو گفت تو سرخپوستی . می دونم یک دوست پسر سرخپوستی داری که روزا می ره شکار . برای همین همیشه نیست . اما گیسو اشتباه می کرد . دوست پسر من بهم خیانت کرده بود . من سرخپوست نبودم . شخصیت داستان مجله های زرد بودم . هر روز به عکس های دختره نگاه می کردم و اشک می ریختم . آن جا اول داستان بود . عشق ملال آور من سال ها کش پیدا کرد و مثل اتوبوس مدرسه هر روز تکرار شد .
آلن دو باتن می نویسد : « اگر عشق من به کلوئه در آن لحظه به معنی عصاره وجود من بود ، لاجرم پایان قطعی عشقم به او ، چیزی کمتر از مرگ بخشی از من نبود . » 
در من ، میلم به چنار های پنجاه ساله مرده بود .
صد سال بعد توی یکی از روزهای گرم نزدیک تابستان ، خشمم فروکش می کرد . میلم به چنار ها و به زندگی اما زنده نمی شد .

نشسته بودیم کنار استخر ، زیر سپیدار ها و غروب جایی پشت کوه ها داشت اتفاق می افتاد . من داشتم با مهران بیهوده بحث می کردم . بحث ِ تهش پیدا . چرا نباید گفت مادر فلان ؟ تا به حال هیچ کس را این همه احمق ندیده بودم . برای من شبیه این بود که به کسی بفهمانم چرا آزار رساندن به حیوانات کار بدی ست . دلم می خواست ازش بخواهم خفه شود و اجازه دهد غروب را تماشا کنیم . اما نگفتم . کلافه و خسته فکر کردم چه خوب که فعال حقوق فلان نیستم . از هیچ چیز به اندازه بحث کردن با آدم ها خسته نمی شوم . پس چرا وقتی مهران فحش های این شکلی می داد بی تفاوت از کنارش نمی گذشتم ؟
ترجیح می دادم نگران درخت های پنجاه ساله باشم .

* از ولادیمیر مایاکوفسکی