۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

خیابونای سبز تهران ! دلم براتون تنگ شده .

زمونهء بدیه . موسوی تو حصر و دستمون از همهء دنیا کوتاهه . هشتاد و هشت یک جور غم انگیزی هر چقدر هم که بخوای نادیدش بگیری و فراموشش کنی ، آخرای خرداد حضورش رو به رخ می کشه . و تو از خودت می پرسی شیش سال پیش این موقع من کجا بودم ؟ الله و اکبر ! شیش سال گذشت از اون شبی که من داشتم همین وقتا می گفتم الله و اکبر و همهء شهر هم می گفت . بی اغراق . دست کم از این جا که من بودم انگار همهء شهر داشت می گفت و چقدر با شکوه . الله و اکبر . کی می شه دوباره تهران این همه قشنگ و با شکوه . این همه امید . این همه آرزو . کی میشه شهر دوباره شهر من ، خیابونای من ، انقلاب من .
خشمم از هشتاد و هشت هیچ فروکش نمی کنه . تبدیل به غم می شه . تبدیل به لذت ِ یاد اوری خاطره می شه . حسرت می شه . اما تهش خشمه .
اونایی که من باهاشون خیابونا را می دویدم دیگه نیستن . شب های الله و اکبر سکوت ِ بی نهایته .
صبح پا می شی می ری ، میای ، می خوابی و یک هو بیست و پنج خرداده . من کجا حواسم به تاریخ و روزه . من راه ها رو می رم و میام . بی اونکه بدونم چندم ِ کدوم ماه سالم . اما یک هو بی مقدمه بیست و پج خرداده و شیش سال یه عمره . هزار ساله .
امشب شش سال از ما که به وسعت انقلاب تا آزادی بودیم گذشته و بالاتر از سیاهی هم رنگ دیدیم وقتی مادر ستار راه افتاده بود قاب عکس به دست .
من تا ابد واسه موسوی و رهنورد و کروبی کلاه از سرم بر می دارم و ای کاش ببینم اون روزی رو که توی انقلاب واسه آزادیشون می رقصم و قهقهه می زنم و چه دلم می خواست امید بذر هویتم باشه اما امشب ، بعد هزار سال چی وحشتناک تر از توییت های یه خطیِ سالگرد بیست و پنجم خرداد . چی بدتر از نوشته های بلاگی . چی بدتر از ما .