۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

ـ چرا من ـ زشتم ؟ ـ وا !

پسره داشت التماس می کرد . خیلی خاک بر سر بود . بهترین لباس هایش را پوشیده بود . گفت و گو ندارد که آن کفش های نوک تیز و پیراهن سفید اتوکشیده اش که زیر پیراهنیش از زیرش پیدا بود بی نوا ترش کرده بود . هی می گفت این همه سال برای به دست آوردن دختره چقدر تلاش کرده . خیلی صحنهء رقت انگیزی بود . دختره به وضوح نمی خواست . حتی میز و صندلی های آن املتی خیابان انقلاب هم می دانستند بس که نمی خواست . داشت آرام و با طمانینه املتش را می خورد . نه مثل من که با ولع . من تنهایی که غذا می خورم مثل یک وحشی گرسنه می افتم به جان بشقاب غذا و روغن از میان انگشت هام چکه می کند روی میز . می خواهم هر چه زودتر به این مراسم غذاخوری تنهایی پایان بدهم چون من هم مثل بودریار فکر می کنم غذا خوردن تنهایی فلان است . غذا خوردنم را هی به تاخیر می اندازم تا برسم خانه اما از انقلاب تا خانهء ما خیلی ایستگاه مترو راه است . برای همین می چپم توی املتی .
حالا تنها دلیلم گرسنگی زیاد و پایان دادن به تنهایی غذا خوردنم نبود . بیش از آن می خواستم شاهد این صحنهء رقت انگیز نباشم . می خواستم نشنوم . اما بودم و شنیدم و این لحظه سه سال است که با من است . آدم توی روز خیلی کلمات میز بغلی کافه را می شنود و بسیار چهره ها می بیند که از یاد می برد . اما یک لحظه های کوتاه بی اهمیتی از خاطرش نمی رود . این از آن صحنه هاست که گاهی به یادش می آورم . حالا که نشسته ام که هیچی ننویسم و فقط بنشینم و چای بنوشم و فکر کنم هم به یادش می آورم .
قبلش نوشته ام چگونه گذشته را و گوگل پرسیده فراموش کنیم ؟ بعله آقای گوگل . فراموش کنیم . حظ می کنم انقدر فهمیده ست . گذشته را جز فراموش کردن باید چی کار کرد ؟ پاس داشت ؟ نچ ! من هیچ جای گذشته ام را پاس نمی دارم . نوشته باید با گذشته رو به رو شد . من که هر روز ، با گذشته رو به رو می شوم چه خاکی ؟ هیچی . باید همین جور که بی خیال نشسته ام به چای نوشیدن ، املت بعد از ظهر خیابان انقلاب را به یاد بیاورم .