۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

چهارم خرداد نود و چهار ، طبقهء دوم یک خانه دوازده طبقه ، من توی زمان گم شده بودم .

صبح که بیدار شدم خالی بودم . بعد از ده ـ نه سال همه چیز تمام شده بود و امروز فردای ده ـ‌ نه سال بود . غمگین بودم ؟ باید اشک می ریختیم ؟ باید سرم را می کوبیدم به دیوار ؟ نچ ! خالی بودم . برای همین ماندم توی تخت و فکر کردم حالا باید به چی فکر کنم ؟‌ چهل و پنج دقیقه خوابیدنم را کش دادم چون هیچی نداشتم برای فکر کردن . بعد از توی تخت آمدم بیرون . نه چون فهمیده بودم . چون بعید می دانستم آن جا ، توی تخت و زیر باد کولر جز هیچی بشود به چیزی دست یافت . شاید باید دوش می گرفتم ؟

تمیز و خوش بو ایستادم جلوی پنجره . آفتاب خوبی می تابید و آسمان یک کمش ابر بود . سعی کردم خودم را با آفتاب پر کنم . با نسیم . گربه دنبال مگس آمد توی اتاق  . با یک دستش تعادلش را روی زمین حفظ می کرد و با دست دیگرش سعی می کرد مگسه را بگیرد . اما دست نداشت و تلاش هاش دلم را به درد می اورد . برآمدگی روی بدنش را می دیدم که بیهوده بالا و پایین می رفت . جایی که قبلا دست بود . خالی تر شده بودم .
شاید باید « آواز بی ساز » را می خواندم . برای شروع . بعد هر چی روی میز بود را یک نفس می خواندم . یک کوه کتاب . آنقدر که کور شوم .
یا یک دامن می دوختم . ده تا .
شاید باید نه دقیقه می دویدم . چرا نه بیشتر ؟ آن قدر که ریه هام از اکسیژن خالی شود . باید خودم را با بی اکسیژنی پر می کردم .
هفده بار عرض استخر را شنا می کردم .
می رفتم دم آزادی می گفتم من را راه بدهید . خواهش می کنم من را راه بدهید . می خواهم بروم آن تو داد بزنم . یک ساعت بی وقفه داد بزنم . آن قدر که دیگر صدام در نیاید .
باید می رفتم کلاس فشردهء آموزش زبان ترکی استانبولی . می رفتم استانبول . بر نمی گشتم . هیچ وقت بر نمی گشتم . صبح ها روی این تخت از خواب بیدار نمی شدم . روی این میز چای ام را نمی نوشیدم . از توی این کتابخانهء بی قواره هیچ کتابی بر نمی داشتم . از این پنجره آسمان را نمی دیدم .

اما ایستاده بودم رو به آفتاب . دیگر هیچ کس و هیچ چیزی نبود که من را به گذشته ام پیوند دهد . چشم هام را بسته بودم و می شنیدم . لعنتی ! زندگی بدجوری در جریان بود .