۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

صبح هایی هم هست که مدام خمیازه می کشم، به ساعتم نگاه می کنم و به مشتری های هیز میان سال سر صبح لبخند می زنم.

صبح همین جوری که رنگ گذاشته بودم روی سرم و به ساعت نگاه می کردم که موهایم را نسوزانم و خودم را بدبخت نکنم، زنگ زدم به دیجی استایل و گفتم دارم می روم سفر و شنبه نیستم و چجوری باید سفارشم را کنسل کنم. گفتند فلان و بهمان. اما دروغ می گفتم. سفری به کار نبود. چرا نمی توانستم خیلی راحت بگویم نمی خواهم فلان بخرم و می خواهم سفارشم را کنسل کنم. من همیشه از کنسل کردن حجالت می کشم و بابتش دروغ می گویم و خدا می داند از هیچ چیز توی این دنیا به قدر دروغ های الکی بدم نمی آید. حتی بیشتر از صدای زودپز.

بعدش زنگ زدم به نازنین و گفتم دارم می روم سفر و شنبه نیستم و می خواهم وقت آرایشگاهم را کنسل کنم. ببخشیدا نازنین جون! گفت فلان و بهمان و سال خوبی داشته باشی و هه هه و قربون شما و نه قربون شما و باقیش. دروغ می گفتم. سفری به کار نبود و این را دیگر شما می دانید. یک پاراگراف بالاتر به اطلاع تان رسانده ام. اما هنوز هیچ راهی برای خلاصی از دروغ نیافته ام. رفتم دوش گرفتم. یک صبحانهء مفصل خوردم. و دروغ های کوچکم را فراموش کردم. برای همین است که هیچ گاه راه حلی برای هیچ چیز ندارم. چون فراموشکارم. درگیر صبحانه می شوم و یادم می رود. بعدش هم خوابم می گیرد. اگر مجبور نباشم بروم سر کار صبحم را با کتاب خواندن و چرت های پیرمردی می گذرانم. چون شب قبلش خوب نخوابیده ام. تا دیر وقت در حال دیدن فیلم « لایو جدید و کامل دلارام خسروی که در سن کم باردار شده است. » و « عکس های فوق جنجالی بازیگران ایرانی » بوده ام. همین قدر بیخودی و بیهوده.