عصبانی بودم. خیلی هم عصبانی بودم. یک جوری که می دانستم خانه رفتن برای سلامتی ام ضرر دارد. باید توی خیابان ها می چرخیدم. روی لباس های توی فروشگاه ها دست می کشیدم و هیچی نمی خریدم. چون هر خریدی عصبانی ترم می کرد. برای عصبانیتم دلیل هم داشتم. اما همیشه برای عصبانی بودن هزار تا دلیل وجود دارد و کافیست آدم اراده کند که عصبانی باشد و یک کم به دور و برش نگاه کند و عصبانی شود. یعنی می خواهم بگویم اقتضای جایی ست که داریم توش زندگی می کنیم. عصبانی بودن خیلی دلیل نمی خواهد و کافیست آدم یک کم حواسش جمع باشد. برای همین بهش تن نمی دهم. خیلی به قلدری و بداخلاقیم پر و بال نمی دهم. خیلی هم به خودم پیله نمی کنم که مثلا چته! آروم باش! اجازه می دهم عصبانی و بد اخلاق باشم و پیاده بر می گردم خانه تا آرام شوم و برگردم سر کار و زندگیم.
فقط حواسم هست این جور وقت ها مامان دور و برم نباشد یا دور و بر مامان نباشم چون اولین کسی که عصبانیتم را سرش خالی می کنم مامان است و حقیقتا هیچ چیز توی این دنیا غم انگیز تر از ناراحت کردن مامان نیست. اما هیچ کس هم به اندازهء مامان ها سرو صدا تولید نمی کند و بدترین ساعت روز را برای آب دادن به گلدان ها انتخاب نمی کند. مامان تو رو خدا اون درو آروم ببند! مامان معتقد است که خیلی هم ارام در ها را می بندد یا کرانچی اش را می خورد یا صحبت می کند، که از اساس چرت است. شما هم مامانِ معلم دارید؟ پس می فهمید چه می گویم.
وقتی می رسم خانه از عصبانیتم کاسته نشده. افزوده شده. می روم توی اتاق و در را می بندم و به خواهره زنگ می زنم و می گویم که عصبانیم و می گوید که خودش عصبانی تر است. مسابقهء کی از همه عصبانی تر و خاک بر سر تر است. حالا الان وقت عصبانیت من است و بهتر نیست یک وقت دیگر را برای عصبانیتش انتخاب کند؟ اما خواهره معتقد است اول او عصبانی بوده و بعدش من پریده ام وسط عصبانیتش تا دلایل عصبانیتم را برایش بگویم و من می گویم مهم نیست کی اول عصبانی بوده و من حالا انقدر عصبانیم که به عصبانیت کسی کاری ندارم و یک لحظه خفه شود و دست از نصیحت کردن بردارد چون من به چیزی که بیشتر از همه نیاز ندارم نصیحت کردن است و اجازه بدهد عصبانی باشم و از عصبانیت بمیرم. خواهره اجازه می دهد و من ساعت دوازده و پانزده دقیقه روی تختم می میرم.