۱۳۹۷ فروردین ۵, یکشنبه

بهر حال نود و هفت تان مبارک!

در مجموع آدم منطقی و با شعوری به نظر می رسیدم. این چیزی بود که از خودِ آن سال هام به یاد دارم . بعید می دانم کسی وقتی من را دیده با خودش گفته باشد خدای من! چقدر یارو ابلهه! مثلا شاید گفته باشد خدای من دختره مثل اسب می خنده! که نمی توانم بهش خرده بگریم. متاسفانه جای خنده مثل اسب شیهه می کشم و وقتی نفس کم می آورم مثل خوک خر خر می کنم. 
یعنی حالا که این همه سال از آن سال های عاشقیت و فلانم گذشته، هیچ نمی فهمم چرا این همه احمق بودم. اتفاقی عکس دوست پسر سابقم را می بینم و فکر می کنم چرا عاشقش شدم؟ یعنی نه این که از آن آدم ها باشم که فکر کنم اگر عاشق کسی بوده ام باید قشنگ بوده باشد و فلان! اما یادم می آید نامه های زیادی برایش نوشته ام. نامه های عاشقانهء غم انگیزی که بعد از جدایی مان با اشک و آه نوشتم و نمی فهمم چرا؟ یادم هست بهش می گفتم شبیه باب دیلن است که نیست. نه توی این عکس و نه توی هیچ عکس دیگری. چرا فکر می کردم شبیه باب دیلن است؟ دنبال زیبایی نمی گردم اما این که نمی دیدم شبیه باب دیلن نیست بس که عاشقش بودم عجیب است. اگر کسی هم تا به حال این را به من نگفته بود خودم با دیدن عکسش گفتم! خدای من! چقدر ابله بودم! نه توی لبخندش، و نه نگاهش چیزی نبود که عاشقش بوده باشم. پس چی؟ هیچی! 

به قدر کفایت ته ریش بوسیده ام و خیار پوست کنده ام و سکوت های معذب را با خرت خرت خیارم شکسته ام. و تمام شده و دارم از فردا می روم سر کار. اولین باری که بهمن را دیدم که اخرین بار هم بود گفتم خیلی کم حقوق می گیرم و خیلی زیاد کار می کنم. بهمن گفت که می تواند مرا به دوستش معرفی کند. گفتم چه فرقی داره وقتی حقوقش همینه و راهش دور تره. گفت که حقوقش این نیست. گفتم که هست. گفت نیست. گفتم هست. زنگ زد و دید همان است که گفتم و من فکر کردم آدم باید چقدر از جامعه ای که توش زندگی می کند پرت و دور افتاده باشد. بهمن تازه امده بود ایران. چجوری آمده بود ایران؟ هیچ کس نمی داند. بعضی ها به سرش قسم می خورند و بعضی ها فکر می کنند فلان. من نظری ندارم. فقط هیچ کس را قدر چپ ها دور و نادان از جامعه ای که توش زندگی می کنند ندیده ام. حالا شما می گویی نه! به قول  شیخ مهدی کروبی دو تاشونو به من نشون بده. حالا چرا این را گفتم. همین جوری! واقعا هدفی از تعریف کردنش نداشتم. هدفی از باقی نوشته هایم دارم؟ حقیقتا نه! پس چی؟ هیچی!

روزهایم به انتظار و دیدن اتفاقی عکس ها می گذرد. قبل از هر وعدهء غذا یک لیوان آب ولرم می نوشم، شب ها مسواک زغالیِ چینی می زنم و از دوشنبه صبح دویدن را شروع می کنم. هنوز نامه ای دریافت نکرده ام. چهار روز از سال نود و هفت گذشته و فکر نمی کنم امسال قرار است معجزه ای اتفاق بیفتد. هر چند بیشتر از همیشه لازمش دارم. اما سی و دو سال زندگی به من یاد داده معجزه ای نیست. نه یه این وری! نه یه اون وری! پس چی؟ هیچی!